گريز نيست ...

دير زماني در او نگريستم
چندان كه، چون نظري از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در آمده بود.

آنگاه دانستم كه مرا ديگر
از او گزير نيست.

( قسمتی از شبانه 2 از کتاب آيدا، درخت، خنجر و خاطره، احمد شاملو )



November 19, 2003 12:24 AM