ترکيب
غمگينم. آره. دليلی برای خوشی ندارم. زندگيم نکبت شده. هم زندگی خصوصيم، هم زندگی اجتماعيم. دارم خفه میشم اما باز همه می گن ننويس، لينک نده، اصلا نباش! همه دايگی میکنن. همه خير تو رو میخوان، همه...
دلم میخواد برم گم شم. هم توو دنيای واقعی، هم توو دنيای مجازی.
ويران میآيی (حسين سناپور) را خواندم و عادت میکنيم (زويا پيرزاد) و عشقهای خندهدار (ميلان کوندرا) و من تا صبح بيدارم (جعفر مدرس صادقی) و شعرهای نزار قبانی و گراناز موسوی و پابلو نرودا و مارگوت بيکل و فروغ فرخزاد.
چه جالب!
من تا صبح بيدارم. ويران میآيی. عادت میکنيم. عشقهای خندهدار!
راستی اين چقدر قشنگه:
دوستم داری
نه آن قدر که دوستت دارم
و نه آن قدر که دوستش داری...
( امين شيرازي )
Comments
زندگی همه مان نکبت شده. نفس کشیدن برای همه مان سخت شده. وقتی بخواهی کمی بیشتر بفهمی و یا این توانایی را داشته باشی که سرت را از زیر موج های سهمگینی که بر جامعه ات می بارد بیرون آوری آن وقت می بینی که همه جا را نکبت گرفته است و تو نیز در تعامل با این وضعیت از آن متأثر شده ای. در این دیار اخلاق اجتماعی فرو ریخته و تزویر، حقه و دروغ رسم روزگار شده است. این 25 سال عجب سالهای بدیمنی بوده است.
Posted by: نوری at October 13, 2004 06:37 AM
چند پست قبل دیدم از خواننده ها عذر خواهی کردی برای اینکه اینجا شعر میگذاری! خیلی تعجب کردم ... مگه اینجا وبلاگ شخصی تو نیست ؟ ... چرا این قدر به دیگران بها می دی ( در جهت تخریب خودت) نخواستم چیزی بگم ولی وقتی دوباره الان خواندم که دیگران میگن ال وبل ... خواستم بگم دوست عزیز حتی اگه حالت بده بنویس و خودت رو خالی کن ... باور کن هیچ کس به اندازه خودت مهم نیست... موفق باشی
Posted by: sarina at October 12, 2004 09:54 PM
آخ...
Posted by: يوتا at October 11, 2004 09:55 PM
خاطرات عمر شيرين مرا ....ياد بود عشق ديرين مرا ....بسوزان ......بند بند خاطراتم را ...بسوزان ....
Posted by: خزان at October 11, 2004 10:16 AM
متاسفم:(
Posted by: mohem nist at October 11, 2004 07:58 AM
:(
Posted by: Mohaajer at October 10, 2004 07:58 PM
من وبلگ خون حرفه اي هستمولي متاسفانه وبلاگ نويس فعال نبودم شايد براي اينكه وبلگم مهجور بوده شايد هم جالب نبوده خلاصه هميشه غصه خودم كه چرا من ويزيتور ندارم.ميخواستم ببينم درخواست زياديه از شما بخوام تو سايتتون به وبلاگ منهم لينك بدهيد
Posted by: solmaz at October 10, 2004 04:48 PM
سلام دوست عزيز .... من قبلا هم اينجا اومده بودم اما امروز از روي اوركات بيشتر با شما اشنا شدم نوشته هاي شما رو هم مرور كردم برايتان ارزوي موفقيت مي كنم و توصيه مي كنم كه خودتان هم به اين فضايي كه ايجاد شده كمك نكنيد تا از اين هم كه هست بدتر شود ..... به اميد ديدار و بدرود .
Posted by: شبگرد تنها at October 10, 2004 08:08 AM
گم شده دردي رو دوا نمي كنه . فكر كن ، اهميت نده به خيلي چيزا . به جاش ايده هاي جديدتر. به اين فكر كن كه يه ماه ديگه يا شش ماه ديگه يا كمتر يا بيشتر اينا همه خاطره اس...
Posted by: arsalan at October 10, 2004 05:15 AM
سلام پيش من هم بيا خوشحال ميشم
Posted by: parisa at October 9, 2004 05:47 PM
چرا گرفته دلت ..مثل آنكه تنهايي........
Posted by: مينا at October 9, 2004 09:42 AM
پس بیا با هم فرار کنیم
همونجایی که دست هیچ کس به غیر از آسمون به ما نمیرسه
Posted by: sanaz at October 9, 2004 08:07 AM
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت/دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور. پرپر جونم چی شدی تو را که باکی از حوادث نبود .موظب خودت باش ما یک پرپر بیشتر نداریم.
Posted by: اوج زن at October 9, 2004 07:06 AM
زندگی بانوی روزهای سپید است/روزهایی سپید که استری از شبهای سیاه دارند. . .عزیزم فکر نمیکنم هیچ ادمی بتونه فقط روزها اونهم روزهای قشنگ رو دستچین کن.مرغ زیرک جون به دام افتد تحمل بایدش!
Posted by: فرمهر at October 9, 2004 05:58 AM
خر باش
كه اين جماعت از فرط خري
هر كو ,نه خر است
كافرش ميخوانند..............
اگه قابل بدوني يه سر به وبلاگ من بزني,منم در مورد همين موضوع چند وقت پيش نوشتم....
Posted by: yalda at October 9, 2004 01:36 AM
پرستو خانوم نبينم گرفته باشي...فكر كنم خوندن اين كتاب آرومت كنه...بيا وبلاگم بخون...تاريكي هيوا مسيح...
Posted by: بهار at October 8, 2004 09:20 PM
ما بیشتر از همه اونا خب كه...!
Posted by: ehsandiary at October 8, 2004 06:47 PM
خانم دوكوهكي متاسفم. اميدوارم به زودي به سرزندگي سابق شويد. يك توصيه: كتاب "تسلي بخشي هاي فلسفه" از انتشارات ققنوس رو بخونين. اميدوارم به دردتون بخوره.
Posted by: کاوه at October 8, 2004 02:46 PM
صبور باش ...
Posted by: کیمیا at October 8, 2004 06:53 AM
سلام ميمون
بزنم تو اون سرت آخه ؟
اين چرنديات به تو يكي نمياد
امروز رفتم پيش الهام و بر و بچ
نسكافه خوردم به تو و اونايي كهدپرس هستن هم فحش دادم
Posted by: sghl at October 8, 2004 12:43 AM
دردي اگر به جان تو بنشست اين نيز بگذرد....ميفهممت بدجور
Posted by: راحله at October 7, 2004 11:29 PM
زندگي سخت ساده است پرستو كوچولو..باورش سخت سخته ...
Posted by: Azadeh Assaran at October 7, 2004 08:12 PM
بوف كور را هم بخواني ديگر با يك بشكه باروت در حال انفجار هيچ فرقي نداري
Posted by: حميدرضا at October 7, 2004 06:25 PM
من هم مثل تو!غمگين تر از اون هستم كه چيزي بتونه شادم كنه!!!
Posted by: قصه هاي يك زن at October 7, 2004 06:05 PM
... از هم جدا ميشويمش كمه، ايشالا خودم رمانشو مينويسم نگران نباش، انقدر هم خودتو گم و گور نكن يه جايي برو كه زود بشه پيدات كرد!
Posted by: فؤاد at October 7, 2004 05:10 PM
با هم نام موافقم...
Posted by: amir hossein at October 7, 2004 03:51 PM
روزهاي عجيبي است...
Posted by: پدرام at October 7, 2004 03:21 PM
چی بگم ...
Posted by: amirosein at October 7, 2004 02:00 PM
آره، آره، آره...
Posted by: سفید at October 7, 2004 01:44 PM