« گ »
قبلا هم يک بار اين طوری شده بود؛ استکان چای را که به لبم نزديک کردم، قبل از اينکه لبهی استکان واقعا به لبم بخورد، استکان را برگرداندم، طوری که همهی چای ريخت روی لباسم. اين دفعهی دوم بود. کاملا يادم است که بار اول فکرم حسابی مشغول بود. امروز هم فکرم مشغول بود. به هر حال هر دو بار گند بالا آوردم. بار اول پيش دوستانم بودم و اين بار پيش کسی که با او رودربايستی داشتم. عجيب است که فاصلهی استکان با لبم را تشخيص ندادم. علتش چيست؟
Comments
از تلاقی دو نگاه جرقه ای بر می خيزد که چشم عقل را کور می کند و چشم دل را باز می کند. دل داده بودی و می خواستی دلش را به دست آوری! همين طور نيست؟
Posted by: Eros at October 29, 2004 11:38 AM
پيري
Posted by: har chi at October 29, 2004 12:49 AM
hamash raghsire hokomamte Irane ag eazadi midadan in molaha intor nemishod.
Posted by: Dorood bar Amrika at October 28, 2004 09:27 PM
مي خواهي علتش را به داني
داري زياد به بدر بوزرگت بوش فكر ميكوني.
داري فكر ميكوني كه چطور ميشود كه بابا بزرگت بوش دوباره انتخاب بشود و بيشتر ادم بكشت تا شا و ملاها يشتر حض كنيد
Posted by: shaheen at October 28, 2004 07:14 PM
علتش حواس پرته كه ما همه به آن دچاريم. ولي خيلي حس بديه من كاملا دركت مي كنم. از اين سوتي ها جلوي كساني كه رودربايستي داشتم زياد دادم. انقدر گاهي دست و پا چلفتي مي شم و ضايع مي كنم كه خودم تعجب مي كنم چرا اينطوري شدم.فقط بي خيال باش..
Posted by: ترزا at October 28, 2004 06:41 PM
سلام تابستون با پسري كه قرار بود دوست بشم رفتيم كافه ... هوا خوب بود ...و من طبق معمول آدامس توي دهنم بود و روم نشد جلوي اون درش بيارم و بچسبونمش زير ميز .... اون داشت حرف مي زد و منم نمي دونم هواسم به كجا بود كه يهو همه چي ريخت روم ... من رو خودم نياوردم ولي اون هر هر خنديد ... خلاصه من هميشه جاهايي كه نبايد سوتي بدم گند ميزنم و ديگه واسم عادي شده تو هم يه خورده بي خيال باش
Posted by: تهمينه at October 28, 2004 06:31 PM
سلام پرستو جون :
خوبی ؟
می دونی تقصیر چیه ؟
تقصیر اون دله که دیگه برات دل نمیشه !!!!
نه ؟
راست گفتم ؟
قربونت
Posted by: هزار حرف نگفته at October 28, 2004 06:10 PM
فكر كن ببين اون دفعه كي تو جمع دوستان بوده؟ اين دفعه با كسي كه رو در بايستي داشتي كي بود؟ مهمه !!!!
ان شالله اين موضوع سر افطار بوده ديگه!!!!! آخه خيلي ذوق داشتيد سر اين مايكل مسلمان شدن!!!!!!!!!! باي
Posted by: mohem nist at October 28, 2004 05:36 PM
این مطلب خدا بود! من یه بار اینجوری شدم!
Posted by: EhsaniXٍ at October 28, 2004 04:11 PM
سلام پرستو خانوم... اينقدر به خودتون گير نديد.. اين چيزها براي همه پيش مياد.. شايد با كمي تمرين ريلكسيشن و مديتيشن .. اين جور چيزا كمتر بشه.
Posted by: mohammad javad tavvaf at October 28, 2004 04:00 PM
پرستو تو مگه روزه نيستى؟!
Posted by: k1 at October 28, 2004 04:00 PM
در كتاب ابله نوشته داستايوسكي صحنه اي است كه قهرمان زن به قهرمان مرد (در يك ميهماني) مي گويد مراقب اون گلدون گرانقيمت باش كه بهش نخوري و نشكنه.در حاليكه سالن خيلي بزرگ بود و بسيار بعيد بود كه مرد از كنار آن بگذرد اما در نهايت در يك لحظه غفلت اين اتفاق افتاد!
بعضي وقتها همه چيز برعكسه.چيزي كه نمي خواهيم بشه و شدنش هم خيلي بعيده ميشه.
اگر دوست داشتيد به بلاگ من سربزنيد.خوشحال مي شم.
Posted by: ليلا at October 28, 2004 03:40 PM
There is a center in your central nervous center in your brain which is charge of hand-eye coordination. There is also a disease in which the patients cannot coordiante their eyes with their hands. However, in your case you were probably distracted so much so that the reticular portion of your brain (the memory section) was not working properly.
Posted by: Alireza at October 28, 2004 03:20 PM
injoor ettefagha bara manam ziad pish miad makhsoosan vaghti rooberooye ye adam khassi mishinam.vali oon sardi ke bade daghiye chayi ehsas mikoni cheghad michasbe na?
Posted by: babak at October 28, 2004 03:19 PM