...

عقب مانده‌ام. نمی‌دانم چند روز، چند ماه يا چند سال. می‌دانم که عقبم از آن‌چه که بايد باشم و انتظارش را از خودم دارم.
تنبل شده‌ام. نمی‌دانم به اندازه‌ی يک خواب، دو خواب يا خوابيدن‌های متوالی. می‌دانم که زياد می‌خوابم و اين روزها بيشتر از 10 ساعت از روزم را در تختم می‌گذرانم.
دچار رکود فکری شده‌ام. نمی‌دانم به اندازه‌ی چند کتابِ نخوانده، چند فيلمِ نديده يا چند موسيقیِ گوش‌نکرده.
گيرنده‌های عصبی‌ام هم مشکل‌دار شده‌اند. نه از آن قهقهه‌های سابقم خبری هست، نه از اندوه عميقم و نه از دلتنگی‌های هميشگی‌ام. انگار کرخ شده باشم. به سادگی کرخ: Comfortably Numb



December 31, 2004 03:18 PM