خواهرانه

هر کدام از وسايلت را که برمی‌داری، انگار گوشه‌ای از وجودم کنده می‌شود. گوش کن! دانه‌دانه‌شان با من و تو حرف می‌زنند. از خاطراتمان می‌گويند؛ از باهم‌بودنمان؛ از قهقهه‌‌هامان که آن‌قدر طولانی می‌شد که داد بابا را درمی‌آورد؛ از کتک‌کاری‌های بچگی‌هامان؛ ازخيلی چيزها. دختر! 24 سال با هم بوديم؛ تمام سال‌های بودنم. گاهی خيلی خيلی نزديک، گاهی هم کمتر اما هميشه با هم بوديم و فقط خودمان دوتا می‌دانيم حس قوی‌ای که بينمان است. الان اصلا نمی‌توانم توضيح بدهم. اگر هم توضيح بدهم، چه فايده که هيچ‌کس نمی‌فهمد. می‌دانم که هيچ‌چيز، هيچ‌وقت حس‌مان را کم نمی‌کند. بوسه بر گونه‌هايت می‌گذارم با گرم‌ترين احساس‌هايم.



January 13, 2005 04:10 PM