«اسرار شبانه»

نشسته بوديم و يک داستان ساده‌ی عشقی داشت به روان‌ترين شکل ممکن برايمان روايت می‌شد. امشب نمايش «اسرار شبانه» (پرو) را ديدم به لطف گيسو و آقای سيدآبادی عزيز در بيست و سومين جشنواره‌ی تئاتر فجر. کاری بود موزيکال و عروسکی از يک گروه آلمانی (مارين‌باد).
ماجرای پرو، نانوای عاشقی بود در شهری کوچک در ايتاليا که دل به کلومبينای رخت‌شور داده بود و...
عروسک‌گردان‌ها کارشان حرف نداشت مخصوصا اين‌که خودشان هم جدا از عروسک‌ها نقش داشتند و بازی می‌کردند. صحنه هم به طرز جذابی درست شده بود. به من که خيلی چسبيد و کلی خستگی‌‌ام دررفت. فردا شب (يکشنبه‌شب) هم اجرا دارند در تالار اصلی تئاتر شهر. فکر کنم ساعت 18:30.

و اما بشنويد از نکات حاشيه‌ای:

اول که نشستيم، کارگردان جلوی جمع ايستاد و شروع کرد صحبت که خوشحال است در ايران کارش را اجرا می‌کند و اين‌ها. مترجمی هم کنار دستش ايستاده بود و با جمله‌های بدون فعل و فاعل و کلمات عهد چپق، ترجمه می‌کرد. تحمل شنيدن ترجمه‌ی افتضاح برای همان چند جمله چندان سخت نبود اما... کارگردان رفت و مترجم همچنان آن جلو، استوار، ايستاده بود با برگه‌ای در دست و ميکروفونی در دست ديگر. گفت که می‌خواهد خلاصه‌ای از نمايش را برايمان بخواند. و اين‌گونه بود که با همان ادبيات افتضاح، 10 دقيقه شرح کامل داستان را شنيديم! با نيلوفر و فهيمه و تعداد قابل توجهی از حاضران، کارمان کشيد به قاه‌قاه خنده! واقعا غيرقابل تحمل بود آن صحنه. فرض کن! وسط ترجمه مثلا يک‌جا گفت: «باری، پرو از آن پس در جاده‌ی مه‌اندود زندگی قدم نگذاشت!»
مُرده بوديم از خنده و البته حرص هم می‌خورديم. قصه‌ی آقا که تمام شد، نمايش که شروع شد، فکر کرديم ديگر همه‌چيز حالت عادی دارد و فراموش کرديم آن شروع مسخره را. نيم ساعتی نگذشت که ديديم صدای آقای مترجم گاه و بی‌گاه در تالار می‌پيچد. بعضی از ديالوگ‌ها را (به انتخاب خودش) لطف می‌کرد، به فارسی غيرروان با لحنی يک‌نواخت می‌خواند! خيلی حالم بد شده بود. مخصوصا که يکی از بازيگران چند جمله‌ی فارسی فصيح حرف زد. بهرام بيضايی هم همراه مژده شمسايی در تالار حضور داشت. خيلی دلم می‌خواست در اين شرايط ببينم چه حالی دارد و به چه چيز فکر می‌کند. راستی گل‌شيفته هم بود. با همان حس و حالی که دوست دارم.

و يک نکته‌ی ديگر: شنيدم مترجمان جشنواره را وزارت امور خارجه فرستاده. يعنی مترجمانی که هيچ آشنايی‌ای با تئاتر و هنر ندارند. بسی جالب است!



January 23, 2005 01:38 AM


Comments


عزيز جان چرا نوشته هاي ديروزت نيست ؟ تو ي لينك داممپ هست ولي اينجا نه؟ طوريت كه نشده؟

Posted by: گيوتين at January 28, 2005 02:23 PM

با عرض سلام حضور خيرين محترم.چنانچه حاضر به کمک به مادر و دختری هستين که برای معالجه و عمل جراحی نياز به حمايت مالی دارند به اين آدرس مراجعه کنين : کرج ماهدشت خيابان سردر آ باد خيابان نصر کوچه والفجر دوم پلاک ۱۸۰ جلالی

Posted by: ye doost at January 25, 2005 03:35 AM

گل شيفته با شوهرش اومده بود؟

Posted by: سميرا at January 24, 2005 06:39 AM

به حسب عادت مي آم نگاه مي كنم.بلاخره بايد يه وقتي كامنت ميذاشتم كه بتوني بگي عليك سلام...البته اگه خواستي!

Posted by: مرتضا at January 23, 2005 09:56 PM

به حسب عادت مي آم نگاه مي كنم.بلاخره بايد يه وقتي كامنت ميذاشتم كه بتوني بگي عليك سلام...البته اگه خواستي!

Posted by: مرتضا at January 23, 2005 09:56 PM

به حسب عادت مي آم نگاه مي كنم.بلاخره بايد يه وقتي كامنت ميذاشتم كه بتوني بگي عليك سلام...البته اگه خواستي!

Posted by: مرتضا at January 23, 2005 09:56 PM

اين نمايش را از زبان چندي از دوستان ديگر هم شنيده بودم و چه حسرتي مرا در بر گرفت براي نبودنم!

Posted by: leyli at January 23, 2005 04:49 PM

نمايش سامورايي را در 2 روز آخر جشنواره از دست ندهيد

Posted by: حمیدرضا at January 23, 2005 01:03 PM

تا سال قبل خوشبختانه همه نمايش ها بدون حضور مزاحم مترجم اجرا می شد. خیلی خوب بود که زبان آلمانی يا فرانسه نمی دانستی ولی با خيال راحت و اعصابی آسوده فقط از زيبایی اجرا لذت می بردی !

Posted by: آزاده عصاران at January 23, 2005 08:21 AM

قدیما !
من خواهری داشتم که وقتی می رفت جایی و حالش بهتر می شد،حداقل یک خبر می داد که خوب شده !!!
یادش بخیر......
امیدوارم همیشه اینقدر شاد و خوشحال باشی.....

Posted by: ساناز at January 23, 2005 08:03 AM

سلام
اين هم از ما كه اولين كارمان بايد يادگيري يك عدد زبان خارجي باشد.

Posted by: iran--emrooz at January 23, 2005 02:42 AM

خب مترجمه دقيقا كسيه كه با هيئت هاي بلند پايه ي ايراني به عنوان مترجم يدكي و مشاور مترجم اصلي ميره به كشورايي مثل آلمان اتريش و نتيجه هم ميشه اين وضعيت سياست خارجي و روابط فيمابينمون!... بگذريم كه من اگه تو سالن بودم ميگفتم دوست دارم بدونم الان بهرام بيضايي راجع به اينكه من چي فكر ميكنم چي فكر ميكنه!...خوب شد نبودم...خوش باشين

Posted by: Lord at January 23, 2005 02:05 AM

استاد . شما هم كه بعله ؟

Posted by: neda at January 23, 2005 01:55 AM