زرد يا قرمز، اين مطلبم را دوست دارم

هميشه همين‌طور است. وقتی گزارشی می‌نويسم که حالا به هر دليلی به آن دل‌بستگی دارم، از ديدن واکنش‌های منفی خيلی انرژی از دست می‌دهم.
گزارش‌-‌گفت‌و‌گويم با لاله صديق، قهرمان اتومبيل‌رانی سرعت حرفه‌ای، هم از اين نوع نوشته‌هايم است.

دوستی را ديدم ديروز و گفت جوگير شده‌ام برای نوشتن اين مطلب و لبخندی زد که حس بدی را منتقل کرد. از دوستان ديگرم هم زياد شنيده‌ام اين چند روز. يکی‌شان اصلا طوری با من برخورد می‌کند که انگار جنايت کرده‌ام! پشت چشم نازک می‌کند که با مطلبم، و مخصوصا تيترش، سطح مجله‌ی زنان را پايين آورده‌ام و رنگ زرد رويش پاشيده‌ام. شايد حق دارند دوستان.

البته بيشتر از آن‌که به متن اعتراضی کنند، دوستان فرهيخته، از تيترش، يعنی «ای‌وَل دست‌فرمون» بدشان آمده است. مخصوصا که تيتر رفته است روی جلد. من تا آن‌جايی که مربوط به مطلبم است، از آن دفاع می‌کنم. آن تيتر را هم صرفا برای مطلبم زده بودم و نه برای رفتن روی جلد. گرچه با روی جلد رفتنش هم مشکلی نداشتم.

فکر می‌کنم برای عده‌ای که از جلوی دکه رد می‌شوند، جذاب است. البته يکی از دوستان می‌گويد برای خوانندگان هميشگی مجله توهين به حساب می‌آيد. خب نظر شهلا شرکت، سردبير عزيزم، هم اين است که جذب شدن دختران جوان به مجله‌ی زنان مهم است تا ورق بزنند مجله را و چيزهای جدی‌تر را هم بخوانند و فکر می‌کند تيترهايی از اين دست جذاب‌اند.

از طرف ديگر تعداد قابل توجهی تماس داشتم که شماره‌ی لاله را می‌خواستند. از فيلمساز مستند گرفته تا خبرگزاری فرانسه و شبکه‌ی جام‌جم تلويزيون خودمان. همه هم از مطلبم تعريف می‌کردند.
خلاصه بگويم که بحث‌های فراوانی دراين‌باره شنيده‌ام و می‌شنوم. ضمن اين‌که معتقدم به هر حال برای مجله زنان شجاعت می‌خواسته بردن اين تيتر روی جلد.
آخرش هم نفهميدم مطلبم، تيترش و موضوع زرد است يا نيست. همين را می‌دانم که با مطلبم حال کردم. هم زمان گفت‌و‌گو، هم زمان حضورم در پيست اتومبيل‌رانی و هم زمان نوشتنش.
و در آخر...
نظر شما برايم خيلی ارزشمند است.

ادامه 1: يادم رفت تشکر کنم از جوانه عزيز به خاطر توجهش در سايت ايرانيان به اين موضوع.
ادامه 2: تشکر ويژه هم از دوست خوب عکاسم، زهره، به خاطر... دوستی اش که از همه چيز مهم تر است.
ادامه 3: قبلا اينجا و اينجا درباره لاله صديق نوشته بودم.



February 3, 2005 02:25 AM


Comments


stephen cooper
penny stocks
stock market investing news search
http://www.investmystock.com
http://www.investmystock.com

Posted by: stock news at March 16, 2005 04:45 AM

به نظر من بد نبود اگرچه فوق العاده هم نبود. ضمنا اصل موضوع كه زنان گاهي دچار كم‌مايگي مي‌شود را نه امروز كه از حدود سال 78 معتقدم.به نسرين هم بارها گفته‌ام

Posted by: نيما at February 8, 2005 04:52 PM

پرستوي عزيز
نه تيترت زرد بود نه مطلبت . اتفاقا يه جاهائي به سرخي هم مي زد !
مطلبت در مورد لاله صديق و متعاقب اون مجله زنان رو توي اين يك هفته اي كه دستم رسيده به خيلي ها نشون دادم و از خدا كه پنهون نيست خيلي ها رو هم مجبور كردم بخوننش . ديشب هم با يكي از دوستان كه توي شركت سايپا كار ميكنه در مورد اون جايزه كذائي كلي بحث كردم و جات خالي آخرش مغلوب شد !
راستي وقتي اين عبارات بطور نرمال بين مردم وجود داره و شنيده ميشه و هيچ اشكالي هم ايجاد نميكنه چرا نبايد تيتر يه روزنامه يا مجله بشه ؟ بابا شما كه مجله ادبي چاپ نميكنيد براي بايگاني تاريخ . چيزي دارين چاپ ميكنن كه بايد مخاطب داشته باشه و جذاب باشه . خوب پس چه اشكالي داره گفتن عبارت " ايول دست فرمون " ؟
من كه با اين تيتر صفا كردم اساسي ...
شاد باشي و پاينده و استوار

Posted by: مرجان at February 7, 2005 09:27 AM

ممنون از جسارت در موضوع.....
شجاعت در گفتار ..... و...
صداقت در حضور..... زنده باشين.
همين.

Posted by: man at February 5, 2005 02:11 AM

پرستوی عزیز:گزارش را دیروز خواندم.اتفاقا یکی از دوستانم را هم مجبور کردم که آن را بخواند.دوستش داشتم.دقیقا به همان دلایلی که شهلا شرکت گفت.به علاوه من هم که خواننده ثابتم و مطالب مروبط به رشته ام را خیلی در این مجله تعقیب کرده ام از یک نواختی مجله خسته شده بودم.به نظرم یک نفس تازه بود...

Posted by: صاحب فراموش خانه at February 4, 2005 09:52 PM

همين شهامت زنان بود كه من را با آن كه پسر هفده ساله اي بودم وادار كرد مشترك اش شوم.
البته يك جور بلاتكليفي چند شماره است من را آزار مي دهد.حتما به خانم شركت بگو بك كار درست و حسابي براي نظرسنجي از مخاطبان داشته باشد.مداوم و علمي.
درباره مطلب تو هم احساس كردم چند پله را با هم پريدي بالا.و آرزو دارم اين حركتت ادامه داشته باشد.ايدون باد!

Posted by: مرتضا at February 4, 2005 08:19 PM

بنظر من گزارش بسيار خوبي بود و تيتر هم كاملا با موضوع منطبق بود .
اصلا زرد نبود ُولي يه كم چاشني زرد داشتن هم هميشه بد نيست چرا بعضي ها فكر ميكنند كه همه گزارشها بايد با ادبياتي خشك و كلاسيك و خيلي خط كشي شده تهيه بشه ؟

Posted by: علی خلیق at February 4, 2005 03:52 PM

به نظر من که حرف نداره!

Posted by: semiadam at February 4, 2005 12:30 PM

نكته در همان مطلبي است كه خانم شركت گفته است. اينكه بايد جوانترها را هم جذب مجله كرد تا شايد ديگر مطالب را نيز بخوانند. اين نيز نكته‌اي نيست كه زنان اكنون به آن رسيده باشد. زنان در مقايسه با آن چه ابتدا منتشر مي‌شد مقداري متفاوت شده است و اين تفاوت البته به رابطه‌ي متقابل آن با جامعه بازمي‌گردد. با اين حال رويكرد كلي و روح حاكم بر آن يكدست است و تغيير محسوسي نداشته است. از زاويه مي‌توان گزارش شما را خواند و جاي آن را نيز در مجله‌ي زنان يافت. گزارش خوب تنظيم شده و براي خواننده كشش ايجاد مي‌كند تا انتهاي آن برود. بالاخص كه در آن اطلاعات در كنار هيجانات نشسته و خواننده را به پيست مي‌برد و او را شريك در مشكلات و موفقيت‌هاي يك زن مي‌كند. به هر صورت مطلب خواندني است و زنان تاحدودي مجبور است روي لبه‌ي تيغ راه برود. اين هنر روزنامه‌نگاراني چون توست كه بتواند گزارشي را با هيجان تنظيم كنند و به وادي هفته‌نامه‌هاي زرد نيفتند. موفق باشي

Posted by: نوري at February 4, 2005 08:27 AM

salam khasteh nabashid . dastetoon dard nakone . tasir-gozariye gozareshetan bar montaghedin ! jaye khosh-hali darad . pas be rahetan edameh dahid va az taghir va no-avari naharasid . ke agar gheyr az in bood jaye gele dasht ......movafagh bashid

Posted by: raha at February 4, 2005 12:45 AM

اصلا زرد نيست اولا..مگه چيه؟يه دختر موفق كه شايد به جرات بشه گفت رو دست پسرام بلند شده...به نظر من مطلب عاليه..و خب يه تيتر خوبيه براي جلب خواننده..موفق باشي

Posted by: Ani at February 4, 2005 12:22 AM

پرستو جان مطلبت را خواندم و یک بار دیگر به جرات و قلمت ای ول گفتم.هیچ وقت یادت نرود که جرات و اراده نسل ما بود که مطبوعات عصا قورت داده پیش از دوم خرداد را به نشریات خواندنی برای جوانان تبدیل کرد. باز هم ای ول!

Posted by: فرناز قاضی زاده at February 4, 2005 12:01 AM

اميدوارم خانم شركت گارد نگيرد و راه براي انتقاد باز بماند: زبان مردم آزاد است. ولي خوب، من شما را خیلی خوب درک می‌کنم. فعلا که برای هر کاری بایستی سنگ زیرین آسیا باشید.

Posted by: هوشنگ at February 3, 2005 10:35 PM

سلام عزيز جان .من گزارش رو همون اول كه تو مجله چاپ شد خوندم و لذت بردم البته از تيتر روي جلد يه كم جا خوردم ولي فكر مي كنم براي جلب نظر جوانتر ها خيلي عالي بود . در ضمن با اجازتون من به شما لينك دادم تو وبلاگم . شاد باشي.

Posted by: گيوتين at February 3, 2005 10:02 PM

پرستو جون ،‌من نمي فهمم چرا بعضي ها ايراد گرفتن. اين تيتر براي مصاحبه با يك دختر اتومبيلران خيلي خوب بود. به نظرم يكي از ويژگي هاي تيتر خوب ،‌تناسب با موضوعه . خيلي هم خوب بود دست گلت هم درد نكنه

Posted by: نازنين at February 3, 2005 07:26 PM

منظورم نمي خورم بود.

Posted by: Mehdi at February 3, 2005 06:48 PM

به خدا من هم کله پاچه نمیخوری و از روزنامه زرد بدم می آید ولی مطلب شما را دوست داشتم.

Posted by: Mehdi at February 3, 2005 06:47 PM

چرا اين طوري مي شود؟ ببخشيد هر كاري مي كنم فاصله نمي افتد بين جمله هايم!

Posted by: پرستو at February 3, 2005 06:08 PM

حسابی دل‌گرم شدم! واقعا ممنونم که خوندين و نظر دادين. چند نکته:

1. آقای جامی عزيز، کاملا موافقم که فرهنگ ما حالت رسمی داره ولی وقتی دارم گزارش اجتماعی می‌نويسم خيلی به نظرم مصنوعی است که فضای پيست اتومبيل‌رانی را که از اين اصطلاح‌های زبان مخفی پر است با زبان رسمی توصيف کنم. به نظرم می‌طلبيد! گرچه حواسم هم بود که زياد به ورطه‌ی زبان مخفی نيفتم. خوشحالم که نظرتون رو گفتين.

2. سينا جان، درست زدی به هدف! در اين يک هفته‌ای که شماره 116 منتشر شده، دوستان و اطرافيان شهلا شرکت که «زنان» را به قول تو «کيان‌دخت» می‌خواهند، بی‌وقفه انتقاد کردن. اون‌قدر که شايد شماره‌ی بعد سرمقاله‌ی «زنان» دراين‌باره باشه! (اهميت موضوع اين‌جاست که خانم شرکت معمولا سالی يه بار سرمقاله می‌نويسه و هميشه هم به خاطر کم نوشتن، در جلسه‌های تحريريه توبيخ می‌شه!)

3. پناه عزيز، راستش را بگم اين چند وقت اون‌قدر منفی شنيده بودم که تا گفتی «جوگير»، برداشت منفی کردم. ببخشيد. بعدش هم کور خوندی، من هنوز همون‌قدر اعتماد به نفس دارم! فقط چون تعداد نظرهای منفی زياد بود يه کم شک کردم به کارم و انرژی منفی گرفتم. همين! در مورد اين‌که «زنان» خرق عادت کرده هم کمی بحث دارم که اميدوارم اين بار بتونيم سر فرصت درباره‌اش حرف بزنيم. راستی، من دلگير نشده بودم، همچنان که از دوستان ديگرم هم دلگير نيستم. فقط به خودم و کارم شک کرده بودم. به هر حال ممنون از توضيحت.

4. آزاده جان، به شدت با حرفت موافقم. جديدا فقط با همين مدل گزارش نوشتن حال می‌کنم: درگير شدن با سوژه.

5. شيده جان بحث زبانشناسی کردی که قبولش دارم. زبان پوياست و هر چقدر هم مقاومت کنيم، عوض می‌شود و به نظرم اين خوب است که از پويايی زبان برای انتقال بهتر مفاهيم استفاده کنيم.

Posted by: پرستو at February 3, 2005 05:45 PM

به اين می گن درگيرشدن با سوژه و جلو رفتن با او. چه اشکالی داره آدم اينقدر حسش را قاطی کاری کنه که بقيه خيلی خشک و منطقی در موردش نوشتن !

Posted by: آزاده عصاران at February 3, 2005 04:32 PM

سلام پرستوي عزيز،
اولا كه من از گفتن "جوگير" منظور بدي نداشتم...اصولا جوگير شدن خيلي جاها مثبته... خيلي از كارهاي موندگار آدمها هم در هر زمينه اي حاصل همين جوگير شدنهاست!
ثانيا، به فرض اينكه من قصد انتقاد (هر چند نامنصفانه و حتي مغرضانه!!!) داشته ام، از پرستويي كه يكي از ويژگيهاي بارزش اعتماد به نفسشه، بعيده كه از يك لبخند حس بدي بهش منتقل كنه و انرژي از دست دهي! اگر واقعا آن لبخند من اينقدر پليدانه بوده از تو از صميم قلب عذرخواهي ميكنم.
ثالثا، اصلا اگر آنجا مثال مطلبت را آوردم به اين دليل بود كه بگويم همانطور كه تو سر آن مطلب جوگير شدي و يك كار نسبتا متفاوت كردي من هم سر آن سوژه (همكلاسي هاي افغان) جوگير شداه ام و احساس ميكنم ميتواني به صورت متفاوت روي آن كار كني.همين!
رابعا، اگر نظرم را در مورد مطلبت بخواهي بايد بگويم كه با توجه به توجه بيش از حد وغيرمنطقي بعضي از نشريات به اين نوع نثر و پردازش، رفتن در اين راه مثل حركت بر روي لبه تيغي است كه يك سوي آن اثرگذاري و جذب مخاطب و سوي ديگر آن ابتذال و "زرد بودن" است. و با توجه به سوژه و نوع پردازش تو به نظرم براي پردازش موضوعت قالب مناسبي انتخاب كرده اي و از پس پردازشش هم بر آمده اي...تنها نكته اي كه ميماند اين است كه با توجه به شماره هاي گذشته "زنان" اين روي جلد شايد به مقدار زيادي متفاوت و دگرگون (نه لزوما بد ياغير حرفه اي) بود كه اين تغيير منش ناگهاني آن هم در روي جلد به عنوان ويترين نشريه به لحاظ حرفه اي و براي نشريه (و نه روزنامه نگار مربوطه!) مناسب نيست و بهتر است كه اگر تغيير منشي به سوي پيشرفت و به روز شدن هم هست با برنامه و همراه با عادت دهي به مخاطب باشد. خيلي از برخوردهاي منفي كه با آن مواجه بوده اي دليلش همين بوده كه طرف به خاطر خرق عادت ناگهاني به قول معروف "ترش كرده"!
در هر صورت اميدوارم با همين توضيحات سو تهاهم احتمالي برطرف شده باشد ;)
به اميد ديدارهايي كه در آن به علت "ضيغ" وقت طرفين بحثي ناتمام نمانده و سو تفاهم ايجاد نشود!

Posted by: همون دوستي كه گفت جوگير شده اي! at February 3, 2005 03:44 PM

سلام پرستو جان! من كه يكي از مخاطبين هميشگي زنان هستم بايد بگويم كه گزارشت حرف نداشت. حتي اگر مجله هميشه گزارش هايي از اين دست داشته باشه طيفهاي متفاتي را جذب خواهد كرد.

Posted by: سهام الدین بورقانی at February 3, 2005 02:59 PM

گاهي به مطالبت دير ميرسم ! افسوس كه وقتم كم است و نادانسته بسيار. ولع دارم اما وقت لامسب كم. تو واقعا شيري خانم. اي ول دست به قلم :)

Posted by: nasrema at February 3, 2005 01:37 PM

ايول تيتر! ايول گزارش!
من كه مجله روي دكه ديدم خيلي تعجب كردم . . واقعا عالي بود . . كمي شجاعت لازمه

Posted by: shaar at February 3, 2005 01:25 PM

پرستو جان!
من که خيلی خوش‌ام آمد و انتخاب عنوان‌اش هم خيلی خفن بود و حرف نداشت!
با ادبيات روشن‌فکرانه، ببخشيد، بر من مگوزيد! اصلا حال نمی‌کنم.

Posted by: شبح at February 3, 2005 12:41 PM

من گزارش را نخوانده ام ، اما تيتر قطعا زرد نيست . اتفاقا بعيد مي دانم که نشريات زرد ايراني چنين خلاقيتي در کارشان داشته باشند . شايد خيلي شخصي اظهار نظر مي کنم اما خيلي خوب به ياد دارم که يک بار تيتر زدم : « مخم پنج مي زنه ! » - گزارشي با موضوع دعواهاي خياباني - و يکي از اساتيد روزنامه نگاري به شدت تشويقم کرد . حرفش براي من حجت بود . شما هم قطعا مي شناسيدش . اتفاقا خودش شديدا آدم کلاسيکي است . همه اينها را نوشتم که بگويم بخشي از انتقادها مي تواند سليقه اي باشد و بخشي هم همان حس احمقانه حسادت که ولمان نمي کند .

Posted by: کيوان at February 3, 2005 11:45 AM

به نظر من كه عالي نوشته بودي پرستو جان. اصلا تيتري كه زدي به دليل متفاوت بودنش كشش زيادي داره و جذب كننده است(قلاب و اين چيزها!) .موفق باشي دوستم.

Posted by: راحله ميرخاني at February 3, 2005 08:51 AM

خواهش می کنم!
I'm your big fan:)
من فکر می کنم مهمترین نکته اینه که نویسنده بتونه با خواننده ارتباط برقرار بکنه و تو از پس اون به خوبی بر اومدی.
ایران تعداد جوانانش زیاده باید به زبان اونها حرف زد!

Posted by: Javaneh at February 3, 2005 07:07 AM

خوب اينقدر كه داري لفظ قلم حرف ميزني اين "خيلي حال كردم" فكر نميكني يه خورده به شيوه نوشتت نميخوره تو اين مطلبت؟؟؟

Posted by: mohem nist at February 3, 2005 07:01 AM

بسیار عالی نوشتی. اصلن هم سطح مجله با یه تیتر باحال پایین نمیاد.

Posted by: شُپیل at February 3, 2005 05:36 AM

پرستو جان، مطلبت رو خوندم. گزارش و تيترش هر دو عالی بودند. انتخاب خانم شرکت هم واقعا حرفه ای، شجاعانه و روزنامه نگارانه بود؛ گرچه فکر می کنم از دوستانی که هنوز هم زنان را در قالب «کيان دخت» می خواهند، حسابی انتقاد شنيده باشه.
جالبه که منتقدها هم چشمشان فقط به حروف درشت روی جلد بوده و دهها نمونه از بازيهای زبانی زيبا و مشابهی که توی خود گزارش بود (و فکر می کنم همونطور که یه بار هم نوشتی، وبلاگ نويسی برای رسيدن به اين زبان خيلی کمکت کرده) از چشم اونها پنهان مونده؛ خوشبختانه!
يادت باشه که اگر حوصله سر کردن با اين انتقادها رو نداری و میخواهی مصون بمونی، تنها راهش تن دادن به جريان غالب هست، آن قدر که خلاقيت رو حتی توی دفترچه خاطراتت هم قايم کنی؛ می دونم که اهلش نيستی.
راستی؛ مگه زهره تهران است؟ فکر می کردم آلمان باشه

Posted by: سينا at February 3, 2005 05:24 AM

پرستو خانم عزيز، با وجود همه تغييراتی که زبان بازيگوش يا همان مخفی جوانها در فرهنگ زبانی ما ايجاد کرده هنوز فرهنگ ايرانی تا حدود زيادی حالت رسمی دارد. ايرادها هم بيراه نيست اگر بگوييم از همين زاويه است. من که از روی جلد خيلی هم خوشم آمد. زبان صريح عمومی را که راست می زند به هدف در گزارش هايی که برای عموم است دوست دارم.

Posted by: سيبستان at February 3, 2005 04:16 AM

سلام. گزارش رو الان خوندم، گزارش ورزشی اونهم اتومبیل رانی رو که نباید مثل سخنرانی نوشت. اتفاقا خیلی جالب هم در اومده. تیتر هم خوبه و من با نظر خانم شرکت موافقم. گاهی 2 تا گوش لازمه تا از یکی بشنوی و با یکی چرت و پرتها رو بریزی بیرون

Posted by: ُسجاد at February 3, 2005 03:41 AM

پرستو جان خيلي هم مصاحبه خوبي بود.من نمي دونم اين دوستان براي چي زياد خوششون نيومده ولي فكر مي كنم موضوع ، يعني مطرح شدن و برنده شدن خود لاله در اين انتقادها بي تاثير نبوده. من با تيترش خيلي هم حال كردم.دست خانم شركت هم درد نكنه كه تيتر يك مجله را تيتر مصاحبه تو انتخاب كردند. تلاش براي معرفي زنان موفق واقعا تحسين برانگيزه.خسته نباشي خانم و دستت درد نكنه. به حرف و سخن ها هم توجهي نكن.

Posted by: ترزا at February 3, 2005 03:08 AM

فكر كنم مي دوني نظر من چيه! هميشه از ارتباط بهتر و نزديكتر با مخاطب با استفاده از زبان معمول و آشتا حمايت كرده ام و مي كنم. تيتيرت عالي و به حاست و مطلبت هم به همچنين. به حرفاي صدمن يه غاز اونايي كه انعطاف زبان رو ناديده مي گيرن و مي خوان از همه مخصوصا در هنگام موفقيت اشكال بگيرن، اهميتي نده. كارت عاليه عزيزم.

Posted by: shideh at February 3, 2005 02:46 AM