...

شمارش معکوس تا جشن عروسی خواهرم شروع شده و سرمان حسابی شلوغ است. از هر طرف هم اُردی می‌رسد! امروز چند تا از کارت‌های دعوت را می‌بردم درِ خانه‌ی فاميل. خيلی خوب بود. رانندگی در برف، کوچه‌پس‌کوچه‌های شهيد عراقی و دروس و پاسداران، سُر خوردن ماشينم و ترسِ ماندن در خيابان و بعد شانسی دمِ پمپ بنزين، بنزين تمام کردن! خلاصه که چسبيد.

راستی در اين مدت آن‌قدر با سيستم‌های خفن و در عين حال بامزه‌ی برگزاری جشن عروسی آشنا شده‌ام که احتمالا بزودی گزارشی درباره‌شان خواهم نوشت. نمی‌دانيد چه کلاهبردارهايی هستند و ملت نجيب ما هم عجب پولی خرج می‌کنند الکی الکی! مامان به من می‌گويد: «تو هم ديگه شورش رو درآوردی! از هر چيزی سوژه می‌سازی!» چه کار کنم خُب؟
از برگزاری جشن عروسی و اين‌ها حسابی شاکی هستم و به نظرم می‌شود خيلی ساده و گرم و صميمی و کوچک برگزار شود. پرشنگ هم همين‌طوری فکر می‌کرد و تا همين چند وقت پيش قرار نبود اصلا جشنی در کار باشد؛ اما خُب بالاخره تسليم شرايط شد.



February 4, 2005 06:57 PM


Comments


<a href="http

Posted by: Group Home at March 29, 2005 12:51 AM

ايول

Posted by: SaCriFiCe at February 6, 2005 08:55 PM

سلام پرستو جان من نوشته هايت را در مجله زنان مي خوانم راسنش مجله زنان اينجا(برازجان(در استان بوشهر )كمتر مي آيد....و يا خيلي دير مي ايد و ما نتونستيم چند شماره اش را تهيه كنيم--ممنون ار مجله زنان و نوشته هاي خوب تو چه در وبلاگت و چه در روزنامه ها0راستي به وب ما هم سر بزني خوشحال ميشيم...

Posted by: mina at February 6, 2005 06:42 PM

سلام پرستو جان من نوشته هايت را در مجله زنان مي خوانم راسنش مجله زنان اينجا(برازجان(در استان بوشهر )كمتر مي آيد....و يا خيلي دير مي ايد و ما نتونستيم چند شماره اش را تهيه كنيم--ممنون ار مجله زنان و نوشته هاي خوب تو چه در وبلاگت و چه در روزنامه ها0راستي به وب ما هم سر بزني خوشحال ميشيم...

Posted by: مينا at February 6, 2005 06:41 PM

شرمنده نمى دونم چرا شبح تو كامنت پايينى شد "پرستو"
آخه هر بار هر چند يس مى زنم باز بايد فرم مشخصات را پر كنم!

Posted by: شبح at February 6, 2005 04:51 PM

راستى از طرف شخص شخيص شبح به خواهر گرامى تبريك بگو!
اگه يه وقت يه شبح بره وسط جشن عروسى چه عروسى نوبرى مى شه آ!!

Posted by: پرستو at February 6, 2005 04:48 PM

پرستو جان!
چند شب پيش به عروسى دعوت شده بوديم شديدا خشك و رسمى آقايان يك طرف خانم ها يك طرف! ما هم بر سر وظيفه رفته بوديم. آخر شب كه عروس داماد را بدرقه مى كرديم ديدم نمى شه عروسى به اين بيحالى تموم بشه! اولين گوله برفى را كه به سمت يكى از مهمان ها پرتاب كردم جنگ شروع شد! زن و مرد و كوچك و بزرگ اينقدر هم را زديم كه اينقدر لامپ شكست و آژير ماشين بلند شد عروسى به اين بزن بكوبى به عمرم نديده بودم! خلاصه نمى دونم چطورى اين همه انرژي رو تو ما ايراني ها به حبس مى كشن!

Posted by: شبح at February 6, 2005 04:47 PM

پرستو جان
قشنگ مي نويسي و سبك . قبلا هم به سايتت سر مي زدم . پيگيري اشاره هاي گذرايت به پرشنگ كه باعث مي شد من بدون پيگيري مستقيم از احوالش با خبر شوم مرا يكپا وبلاگ خوان كرده شايد هم يك وبلاگ درست كنم ! چون سرم از هجوم افكار جورواجور دوران گرفته شايد هم به دفتر خاطراتم پناه ببرم چون با نوشتن رفيقترم تا تايپ كردن.

Posted by: mj(مرجان) at February 6, 2005 09:45 AM

مراسمي از اين خسته كننده تر و پرتشريفاتي تر سراغ ندارم.خود بدبختم پنج ماه پيش تسليم اين مراسم شدم و خوشمزه است كه يكماه نشده زديم به كاسه و كوزه هم. و الان هم طلاق و طلاق كشي!!!

Posted by: ساحل افتاده at February 5, 2005 10:16 PM

کاملا آشنام..7 ماه پيش برای خواهرم همه را پشت سرگذاشته ام و واحدهايش را پاس کرده ام !!!
همه چيزش از نظر من احمقانه است...

Posted by: Azadeh Assaran at February 5, 2005 06:24 PM

اوه ! تو خواهر پرشنگ دوكوهكي هستي؟! مهندسي صنايع دانشگاه علم و صنعت ؟ مهندسين مشاور چگالش ؟! چه تصادف جالبي :) از طرف من (كه البته گمون نمي كنم به خاطر بيارتم! ) بهش خيلي تبريك بگين و براش آرزوي خوشبختي كنين :)

Posted by: ستاره خانوم at February 5, 2005 04:31 PM

مبارك باشه. اميدوارم يك عالمه خوش بگذره.

Posted by: yekpanjere at February 5, 2005 12:22 PM

پرستو جان تبريك ميگم. انشالله عروسي خودت!!!

Posted by: k1 at February 5, 2005 09:00 AM

ممنون از تبريكتون.

متاسفانه كاملا حق با شماست آقاي هوشنگ عزيز. خوش كه مي گذرونم اما اين نگاه انتقادي لعنتي ول كن من نيست!

در جواب دوستي كه پرسيد: پرشنگ اسم خواهرم است. يه اسم كردي به معني جرقه، تلالو نور خورشيد و ستاره دنباله دار.

Posted by: پرستو at February 5, 2005 02:02 AM

سلام...تبريك مي گم. من بهتون لينك دادم.اميدوارم هميشه موفق باشيد.

Posted by: shabnam kohanchi at February 5, 2005 12:40 AM

سلام مجدد فقط خواستمبگم با اجازه به وبلاگتون لينك دادم
باي

Posted by: shoghad at February 5, 2005 12:29 AM

1- سلام مرا به مامان برسانید و رک و راست بگویید که حق با اوست.
2- اگر بخواهید در امور عروسی دخالت‌های پست مدرنی و کاپوچینویی بکنید و درویشی پیشه کنید، اعلام جنگ می‌کنم. از قدیم هم گفته‌اند مامان را ببین و شهر را بچاپ. مامان با من است و شکست می‌خورید پس کوتاه بیاید و با شور و شوق و رقص و شیرینی و ترانه و آواز و لباس خوشگل و لب خندان همه زحمت‌ها را ، بی‌زحمت، بدوش بگیرید.
3- خوش به حالت. یکی از بهترین خاطره‌های زندگی است. زحمت زیاد دارد ولی فراموش نشدنی است. تبریک.
4- در کتاب حکمت عملی نوشته شده که 24 ساعت پیش از جشن تا 24 ساعت پس از آن حکومت شادی اعلام می‌شود. و در حکومت شادی نگاه انتقادی «غر زدن» به حساب می‌آید و ممنوع است.
5- روزی تاریخی برای مامان است. هر کس در چنین روزی خواست‌های مامان را بله بگه، و دلش را به دست بیاره، یک عمر می‌توونه با رضایت مامان شهر را بچاپه. از من گفتن.

Posted by: هوشنگ at February 4, 2005 11:06 PM

كمك نمي خواي؟

Posted by: mahsa at February 4, 2005 10:21 PM

جسارت نباشه! یه سوالی دارم: پرشنگ اسم خواهرته یا شهرش؟یعنی اسم دختره یا پسر؟

Posted by: shopil at February 4, 2005 09:49 PM

اولا كه سلام
دويما مباركشون باشه
سيما عروسي خوش بگذره
چارما:باي

Posted by: shoghad at February 4, 2005 09:31 PM

شرايط چي بودن اون وقت؟

Posted by: mo at February 4, 2005 09:04 PM

خدا كنه شب عروسي شون بارون بياد و اون دوتا اونقد خل باشن كه زير بارون چند قدم راه برن....

Posted by: مرتضا at February 4, 2005 08:37 PM