عنوان ندارد

نمی‌رسيدم بيايم آنلاين. اما الان بعد از ده دقيقه وبلاگ‌خوانی، روی دورِ تعريف کردن هستم.

دوشنبه
صبح رفتم صبح‌گاه و خب صد البته که نتوانستم با سردار رويانيان، فرمانده‌ی پليس راه، گفت‌وگو کنم. چون مريض بود و نيامده بود. تازه سردار قاليباف هم بعد از مراسم، از جايگاه که پايين آمد، حتی يک نگاه هم به جمع ما خبرنگاران بيچاره نينداخت و يک‌راست سوار اتومبيل شد و به ثانيه‌ای دور شد.

حسابی پکر شده بودم. دست از پا درازتر رفتم مجله زنان و بعد هم اقبال. گير دادم به سرهنگ احمدی، مسئول اطلاع‌رسانی ناجا، که اتفاقا مرد خوش‌برخورد و خوش‌اخلاق و کارراه‌بيندازی است.
خلاصه که بنده تا ساعت 3 بعدازظهر نتوانستم گفت‌وگو بگيرم چون سردار جواب نمی‌داد به تلفن‌هايش و دست آخر وقتی که سرهنگ احمدی رفته بود پيش سردار رويانيان گيرش انداختم و سردار هم با صدای گرفته و خيلی خلاصه جوابم را داد. چقدر بعضی وقت‌ها خبرنگاران آزاردهنده می‌شوند! (متن pdf گفت‌وگو)
راستی نمی‌خواهم آه و ناله کنم يا شکايت، ولی محض اطلاع بگويم که روزنامه در حال حاضر يک خط تلفن فعال دارد و البته يک دستگاه گوشی! در نتيجه بايد روی پله‌ها، کنار دست نگهبان، بنشينيم و گفت‌وگو بگيريم. موبايل؟ حرفش را هم نزنيد! دريغ از يک ذره آنتن در آن محل.

سه‌شنبه
قرار بود درباره‌ی لغو تعرفه‌ی پزشکان گزارش بنويسم. همه‌ی اطلاعاتم مربوط می‌شد به يک ‌طرف ماجرا که پزشکان بودند و از طرف ديگر، يعنی سازمان‌ها و نهادهای بيمه‌گر نتوانسته بودم کسی را پيدا کنم. دست آخر، توانستم شماره موبايل مدير روابط‌عمومی سازمان تامين اجتماعی را گير بياورم. گفت من را نمی‌شناسد و تلفنی گفت‌وگو نمی‌کند. توضيح دادم که اگر گزارش من بدون اظهارنظر سازمان تامين اجتماعی چاپ شود، به ضرر سازمان است و برای خودشان بهتر است که با من گفت‌وگو کنند. اما راضی نشد و آخرش گفت: I am so sorry for you و قطع کرد!
فک من قشنگ تا روی زمين کِش آمد! تا به حال اين شکلی جواب نشنيده بودم. (متن pdf گزارش)

چهارشنبه
صبحش با جلسه‌ی گروه گزارش مجله زنان شروع شد و ديدار دوستان. شبش هم با ديدار دوستان ديگر تمام شد و وبلاگ‌نويسی.



April 7, 2005 12:58 AM


Comments


اگر اين عكس « صبح‌گاه» را هم نمي‌گذاشتي، باور كرده بوديم كه اون روز صبح زود از خواب بيدار شدي و (پس از مدت‌ها)، از خواب شيرين وگرماي لذت بخشِ« لحاف » گذشتي... تازه شدي مثل يك روزنامه نگار عادي...
خداكنه سردبيرت اين يادداشت‌هاي تو رو بخونه (كه احتمالاهم مي‌بينه). روي حقوق همين ماهِ نيمه كاره‌اي كه اومدي سركار، حساب كن...

Posted by: يك همكار مطبوعاتي at April 7, 2005 11:31 AM

پرستو جان!
اميدوارم هميشه رو دور باشى.
نوشته ى تو را كه مي خوانم با خودم مى گم هرگز خبرنگار خوبى از آب در نمي آمدم. خبرنگارى جسارتى مي خواهد كه در كمتر كسى هست. موفق باشى.

Posted by: شبح at April 7, 2005 01:28 AM

خسته نباشی پرستو. وقتی فضا رو می‌نویسی، چنان نوستالژی دردی می گیرم که حد نداره!
دستت درد نکنه.

Posted by: نیک آهنگ at April 7, 2005 01:20 AM