دعوت به مشارکت فعال
يوسف اباذری، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران، در سمينار «گذار به دموکراسی» حرفهای خيلی خوبی زده. اول که گير داده به نام سمينار و گفته: «تعبيری كه از ايده گذار به ذهن میآيد، اين است كه ما از نقطه X (موقعيت كنونی) حتمن به نقطه Y (موقعيت ايدهآل) گذار خواهيم كرد و تنها نيازمند يك ايدئولوژی يا منجی هستيم كه ما را به آن نقطه برساند. تبديل گذار به يك ايدئولوژی باعث شده تا ما كارهايی را هم كه میتوانيم انجام دهيم، انجام ندهيم و دچار انفعال و سستی شويم. ما در حالی از دموكراسیخواهی حرف میزنيم كه ظاهرنً شهروندان حق دخالت در مسير دموكراتيزاسيون را برای خود قائل نيستند، بلكه تحت تأثير ايدئولوژی گذار در انتظار گذشت تاريخ و آمدن يك منجی نشستهاند تا جامعه دموكراتيك شود.»
و انتقاد تندی کرده است از مردم جامعه: «مشكل ما اين است كه اولن به دلايل اقتصادی و ثانين به دلايل روانشناسی مردم ايران احساس نياز به دولت میكنند. مانند بچهای كه به پدر نياز دارد و برآورده شدن همه مطالبات سياسی، اقتصادی و فرهنگی خود را از دولت میخواهد و اگر هم مطالباتی برآورده نشد، مانند بچهها قهر و گلايه میكند.»
اباذری قهر كنونی بخش گستردهای از جامعه را با اصلاحات حاصل همين عدم بلوغ دانسته: «كسانی كه اين مطالب را مطرح میكنند، فضای بسته دوران شاه و يا حتی فضای دوران قبل از دوم خرداد را درك نكردهاند و تنها ياد گرفتهاند با كودكصفتی بگويند كه اصلاحات شكست خورده، ما قهر میكنيم و رأی نمیدهيم. نشانه بيماری يك جامعه همين است كه روزی 40 ميليون نفر به پای صندوق میروند و زمانی هيچ.»
و گفته كه برای رسيدن به دموكراسی چارهای جز مشاركت شهروندان در سرنوشت خود نداريم كه اين مشاركت فقط در پای صندوقها نيست، بلكه از طريق حضور در نهادهای مدنی، فعاليت در NGOها و احزاب ممكن میشود.
(خبر کامل)
Comments
من شنيدم كه كل تحريريه روزنامه حيات نو استعفا دادن. آيا درسته؟
Posted by: عارف at May 22, 2005 01:39 AM
مرتضي جان...عزيز دل برادر... ازت بيشتر توقع داشتيم! رفتي اون ور آب و زبون مادريت رو فراموش كردي و براي پرستو كوچولوي ما پيغام خارجكي ميذاري؟ كه به منفي ها فكر نكنه؟ و از اونا دوري كنه؟ از كي تاحالا تو منفي شناس شدي؟
واي از دست اين اوسكول هاي اون ور اووويي... جون مادرتون بريد ببينيد قيافهاشو...خداوكيلي... خلايق هر چه لايق
مرتضي جون ن ن.... اگر اسمت را به مگي تغيير بدي بيشتر بهت مياد
درضمن پرستو جون.... مگي ( ببخشيد مرتضي) را در ياب... يه شكلك آغوش بهش بده... مواظب باش زياده روي نكني
Posted by: بهارك( ترجمه سخنراني مرتضي) at May 21, 2005 09:45 PM
You must not never ever think of what negative thought they write to you .you must go on..get stronger if they write to discourage you, get away from them.
Dar biaban gar be shoughe kabeh khahi zad ghadam
Sarzaneshha gar konad khare moghilan gham mahkhor.
Ma dar in jahanim suzan
Rahe khod ra begirim donbal.
Cheers
Posted by: morteza at May 21, 2005 02:56 AM
از تريبون شما استفاده(و نه سو استفاده) ميكنم :
...يک جرعه احساس
فقط يه مطلب غير كليشهايست. همين!
شايد ما ( انسانها) به بنبست رسيدهايم؟
راستي! عاطفه كجاست؟
اگر بياييد؛ حستون ميكنم...
Posted by: ح.ش at May 21, 2005 01:28 AM
پرستو جان
خوب ميدوني كه با ايدئولوژي سياسيت موافق نيستم اما اين دليل نميشه كه حرمت چاي و شيريني هايي رو كه با هم خورديم از بين ببرم و در اين روزگار دلتنگي يه شيريني كوجك بهت تعارف نكنم!
عزيزم!
دنياي ما مار داره
بيابوناش خار داره
هركي باهاش كار داره
دلش خبردار داره
تو حالا حالاها با اين دنيا كار داري پس كم نيار!
Posted by: زن آزاد at May 21, 2005 01:10 AM
كقتر كاكل به سر، هاي هاي... اين خبر از من ببر...هاي هاي...
پرستو جون ! من ميدونم فقط به « سكه » دل نمييندي...... معنويات را هم لحاظ ميكني... وقتي خوندم دنبال آغوش واقعي هستي، پس بيا بغل عامو
Posted by: معين ( لس آنجلس) at May 20, 2005 10:40 PM
دوست عزيز سلام...وبلاگ دوست داشتنيتون رو مطالعه کردم و بی نهايت لذت بردم و خوشحالم ميکنيد اگه به کلبه خرابه ی من نيز سری بزنيد.
فعلا بای
Posted by: مريم at May 20, 2005 08:34 PM
يه چيز ديگه اين كه گفتي :"اعتقاد داری به حرفها و کارهايت. عقب نمیکشی، " عين دروغه دليلش هم اين احساس گناه كردن و عذاب وجدان و كلنجار رفتن با خودته به قوله خودت "دلت میگيرد " . خوش به حال من و تمامي ايرانيهايي كه شناسناممون 27 خرداد پاك مي مونه و دلمون نميگيره
Posted by: ehsan at May 20, 2005 06:30 PM
نشد دیگه وقتی داری از رانتهای معین استفاده می کنی باید تحمل این حرفا رو هم داشته باشی . تابلو که معین معین کردنت برا اینه که اگه اون رییس جمهور بشه تو به نون و نوایی می رسی . حقیقت تلخه بر همینم بهت بر میخوره . راستی به نظرم اینکه تو بین جیبت و آینده ایران اولی رو انتخاب کردی طبیعیه بیشتر آدما همین کارو میکنن.
Posted by: ehsan at May 20, 2005 06:25 PM
سلام دوست عزيز اگر ممكن هست در صورت امكان سهمي ازسكه ها را برايشهرستان ها هم در نظر بگيريد .
Posted by: khers mehrban at May 20, 2005 12:15 PM
سلام
چيكار كردي سكه هايي كه از معين گرفتي؟
خيلي بدي.چرا ما رو خبر نكردي بيايم سكه بگيريم.مگه ما به معين راي نمي ديم؟
Posted by: اينجا دانشگاه ياسوج است at May 20, 2005 11:12 AM
اينو براي بالات نوشتم :
اين پيچ پيچكي كه شب ها مياد سراغت - انداره اش چه قدره؟
Posted by: سهيل at May 20, 2005 03:59 AM
فكر كنم « سجاد صاحبان زند» يا اسم مستعار سركار خانم « شركت» باشه يا «بيلي»( ببخشيد اسد جون!)؟
پرستو جون ... اين سجاد(!) خان، هم براي بالات گذاشت و هم براي پايين. من بودم ، باهاش قهرآميز برخورد ميكردم... البته ممكنه خوش به حالت شده باشه؟ ولي يه كم غيرت مصلحتي بد نيست ها ! يادت باشه كثرت در دست جامعه سنتيست... اعنراض كن
Posted by: يه چيز at May 20, 2005 03:52 AM
این ها نه باید خوشحالت کنند و نه ناراحت.مگر تو برای این ها می نویسی. نوشتن برای ما یک جور رهایی ست.یک جور نیاز است.می نویسیم چرا که بدون آن زندگی برای ما دشوار است.پس بی خیال این آدم ها شو.این را هم برای بالای گذاشتم .هم برای پایینی.
Posted by: سجاد صاحبان زند at May 20, 2005 12:21 AM
چند وقت بود چنين سخنراني اي نديده بودم...غير منتظره بود...
Posted by: ali at May 20, 2005 12:04 AM
چشمم روشن... چت هم كه ميكني... توي چت حسابي لاو ميتركوني و يادي از من نميكني؟... اگه خواستي با همين آي دي من بيا چت ، تا موقع خداحافظي ديگه كسل نري و يه ذره عاشقم بشي( شكلك خجالت با لپهاي گل انداخته)... شكلك آغوش باشه براي لحظه اي كه اعتراف كردي بدون من نمي توني زندگي كني(خنده)
اينم : آي دي كه مي تونه ديوار مجازي رو بشكنه
ye_chiz@yahoo.com
Posted by: يه چيز at May 19, 2005 09:26 PM
آخي... نازي...الهي
Posted by: پسرك روزنامه نگار at May 19, 2005 08:58 PM
دخترک روزنامه نگار
به مسيح گير ميدی که چرا خودش نيست! خودت يک جا هم که این زن نوشتت ميشه زنانه نميذاری برات نظر بذاريم- ابراز احساسات کنيم. من وبلاگت رو هميشه ميخونم و خيلی دوستش دارم. يک مقداری از روی فراخ باسنی نظر نميذارم. اینجا همکار های گذشته ازت خيلی تعريف ميکنند. با این متن آخرت خيلی ارتباط برقرار ميکنم....اما جا برای نظر نگذاشتی همين پايين نظر دادم
Posted by: sibil at May 19, 2005 07:29 PM
مربوط به پست بالا :
حتي لحظه اي هم از اين حرف هايي كه مي شنوي غمگين نشو. بگذار در بلاهت خودشان باشند.
همه زيبايي تو و افكارت در اين است كه خودت هستي و براي خودت ايدئولوژي داري.
چند جوان هم سن خودت مي شناسي كه حداقل بداند چه رنگي را دوست دارد و ...؟
Posted by: آزاده عصاران at May 19, 2005 07:07 PM