...

به ياد اون کوه سبز از درخت بارون‌خورده، به ياد نم‌نم بارونی که صورتمون رو نوازش داد، به ياد دل‌هايی که هوايی شد، به ياد سکوت گروهی‌مان در شبانه‌ی ساحل، به ياد اون غروب خورشيدی که نشسته بوديم لب دريای عصبانی و انعکاس نور قرمز رو روی سنگ‌ها ديد می‌زديم، به ياد دوچرخه‌سواری‌های عصرانه‌مان، به ياد روغن زيتون، به ياد له‌له‌زدنمان برای يک لحظه شنا توی دريايی که طوفانی بود، به ياد آب‌پری، به ياد پری‌دريايی، به ياد تمشک‌هايی که چيديم، به ياد همه‌ی اون آهنگ‌هايی که ديوونم کرده بود، به ياد يه لحظه حس حضور تو در کنارم، به ياد بوی اون محبوبه‌های شب، به ياد ياس‌هايی که شيره‌شان را مکيدم، به ياد توهم ترسناکی که از خوابيدن روی ماسه‌ها کنار دريا بهم دست داد، به ياد پروازی که کردم، به ياد همه‌ی حس‌های گفته و نگفته و به ياد سفر شاهکارمون.
بت چين استاد شجريان رو توی پيچ چندم جاده‌ی هراز گوش کرديم؟ توی همون پيچ گير کردم هنوز...



July 10, 2005 02:52 AM