...
يکجور غم عميق و عجيبی است. يکجور تلخی که در هيچ شرايط ديگری وجود ندارد و مختص همين وضعيتی است که نمیخواهم بيشتر توضيحش بدهم. دلم میخواهد همينطور بیوقفه آهنگ گوش بدهم و سبک شوم از اين همه اشک که پشت چشمم سنگينی میکند.
کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
يک نکته از اين دفتر گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتری زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
غمناک نبايد بود از طعن حسود ای دل
شايد که چو وابينی خير تو در اين باشد
هر کو نکند فهمی زين کلک خيالانگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام می و خون دل هر يک به کسی دادند
در دايرهی قسمت اوضاع چنين باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی اين بود
کاين شاهد بازاری وان پردهنشين باشد
آن نيست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاين سابقهی پيشين تا روز پسين باشد
(حافظ)
August 28, 2005 02:24 AM