...
دلم سنگين است؛ سنگين. چند روز است دنبال صفتی میگردم که مناسب باشد، جز سنگين چيزی پيدا نمیکنم. روزمرههايم را که نمینويسم، سنگينتر هم میشود. اما امشب مینويسم؛ شايد کمی سبک شوم.
1.
سهشنبه، سقوط هواپيما را دير خبردار شدم. آنقدر که نمیتوانستم بليت تئاتر عصر را کنسل کنم. رفتيم نمايش خوب و ديدنی «کبوتری ناگهان»، نوشتهی محمد چرمشير، به کارگردانی عباس غفاری. نمايش با يک دقيقه سکوت شروع شد و اجرای آن شب گروه تقديم شد به جانباختگان آن حادثهی تلخ و خانوادههای آنها.
بعد از مدتها نمايشی ديدم که خيلی خوشم آمد. هم از دکور –که يک پنجدری زيبا بود- هم از بازیها، هم از متن و هم از کارگردانی. موضوع هم که برايم جالب بود: اندرونی يک خانه، تحت سلطهی مردی در دوران قاجار، زنی که باردار نمیشود و... موسيقی و آواز نمايش هم خيلی عالی است و پيشنهاد میکنم تا دير نشده، اين نمايش يکساعته را در تالار نو مجموعهی تئاتر شهر از دست ندهيد. راستی نوشتهی شيرين احمدنيای عزيز را هم بخوانيد دربارهی اين نمايش و ببينيد که اين داستان چندان قديمی نيست؛ داستان اين روزهای ما هم هست. اين يادداشت را هم ببينيد. گرچه به نظرم با آن خصوصياتی که نويسنده يادداشت برشمرده اين نمايش، فمينيستی است مگر اين که نويسنده، معنای اشتباهی از فمينيسم در سر داشته باشد.
2.
چند شب پيش آمدم بنويسم تمام شدن فقط جان دادن نيست؛ اما ننوشتم. چون ته دلم هم میدانستم که تمام نشدهام و از اينکه احساس آن لحظهام را آنقدر بزرگ جلوه دهم، خوشم نيامد. شايد هم به چيزهای ديگری فکر کردم که ننوشتمش. به هر حال میخواهم بگويم بودن آنقدر بزرگ است که نمیشود چيزی را با آن يکی دانست. برای همين شايد معنای دقيق «تمام شدن» همان «جان دادن» باشد.
3.
مرگ، دغدغهی فرمانآراست و نمیدانم چرا اينقدر درگيرش است. امروز سومين فيلم او را درباره مرگ در اکران خصوصیاش ديدم. البته خصوصیتر از چيزی بود که فکرش را میکردم؛ بيشتر از نصف سالن خالی بود. راستش از «يک بوس کوچولو» خوشم نيامد. کشدار بود و مبتنی بر نمادهايی که دوست ندارم: اگر خوب باشی، هنگام مرگ فرشتهای با لباس سفيد میآيد سراغت و اگر بد باشی، فرشتهای با لباس سياه. و نقش اين هر دو فرشته را هديه تهرانی بازی میکرد. گيسو داستان را اينجا کاملتر گفته و برخلاف من از فيلم خوشش آمده.
اشارههای فيلم به زندگی ابراهيم گلستان آنقدر واضح است که نمیشود هيچجور بیخيالش شد. البته فرمانآرا در فيلم به نسل جوان روشنفکر هم اشارههايی کرده است در کنار موضوع مرگ و اينها.
4.
راستی سنگيندلی بددردی است! اميدوارم گرفتارش نشويد.
Comments
من چند سال پیش مطلبی نوشتم برای فرمان آرا که این بنده ی خدا رسیده دم مرگ و حالا می بینه همه ی های و هوی روشنفکری داره ته می کشه و مرگ هم از این بازیا سرش نمیشه... تو اطلاعات هفتگی بود. .. بگذریم... مطلب امروز جواد روح رو در شرق خوندی؟؟؟ اینم نتیجه ی سکوت ما کفتارهای مجلسی جناح پرست می خوان از جسد رفقامون تغذیه ی حزبی کنن. دارم رو مطلب کار می کنم.
Posted by: داوود مرادیان at December 12, 2005 11:20 PM
نمی دونم چه جوریه حست !
چون نمی شناسمت از نزدیک نمی تونم بفهمم چه مدلیه.
فقط می تونم آرزو کنم زودتر خوب شی
Posted by: FreD at December 12, 2005 10:43 PM
از داغ هم زخمی تریم!
Posted by: سمیه at December 12, 2005 10:15 PM
سلام پرستو جان
با تو درباره ی کبوتری ناگهان موافق نیستم. بازی ها را دوست داشتم به خصوص نگار عابدی اما متن را نه. نمی دانم به خاطر رگه های قوی فمینیستی اش خوشت آمده یا واقعا جذبت کرد؟ به هر حال به نظر من کش دار بود و جنبه ی روایتی متن کم رنگ بود.
÷یش نهاد می کنم بروی خرس و خواستگاری معجونی را ببینی که شاید این دل تنگی های این روزهایت را چاره باشد!
Posted by: ata at December 12, 2005 09:27 PM
تمدن ايران کهن است يا کهنه
Posted by: فاطمه ربیعی at December 12, 2005 08:36 PM
سلام پرستو جان. کبوتری ناگهان به عنوان کار اول عباس غفاری عاليه. مخصوصا بازی نگار عابدی در نقش نزهت جهان. موسيقی هم که کار يک عضو دیگه کامکارا بود به کار خيلی مي اومد. راستش محمد چرمشير استاد طرح مسائل امروز در هر قالب و زبانه اما اين درد مشترک و تاريخی که در قصه مطرح شده بود به جذابيت و ملموس بودنش خيلی کمک کرد.
Posted by: گاه نوشت at December 12, 2005 06:27 PM
پرستو جان خلبان مقصر شناخته شد.
http://www.ilnanews.com/shownews.asp?code=260650&code1=3
Posted by: محبوب at December 12, 2005 05:44 PM
gerftar shodim bad jor!
Posted by: zhina az sanandaj at December 12, 2005 05:23 PM
تا هست همين هست
Posted by: مهرداد at December 12, 2005 04:55 PM
پرستو جان.سنگین دلی بد دردی ست می دانم چون پیش آمده برایم .تجربه ی خوبی نیست.هر بار به گونه ای.
حادثه ی 15 آذر برایم حول ناک بود هر چند که هیچ کدام را از نزدیک نمی شناختم.
گمانم بودن خیلی سخت تر از رفتن باشد.و رفتن مردن نیست
گاهی کسی می رود اما هست و حضور مادی دارد اما رنگی از معنویات نمی توانی بیابی.
آرزو می کنم دل سنگینیت کمی سبک شود بد باری ست...
Posted by: haleh at December 12, 2005 03:50 PM
سلام
اون حادثه رو تسلیت میگم، همچنان در انتظار دیدن لینک خود در سایتتون هستم، برای من کامنت بذارید
Posted by: امیر at December 12, 2005 02:33 PM
و اگر گرفتارش شدیم چه؟!
آن هم مزمن!
Posted by: هما at December 12, 2005 02:15 AM
پرستو جون سلام عزيزم. سنگينی دلت رو می فهمم. من هم اين روز ها دست کمی از تو ندارم. موفق باشی نازنين!
Posted by: نازخاتون at December 12, 2005 01:31 AM