روايتی کسل
حالت خوب نيست. نشستهای -با تپش قلب- و داری فکر میکنی به هزار تا موضوع. موبايل زنگ میخورد. جواب میدهی؟ بله. دوستانت در دوقدمی خانه هستند. میروی به ديدنشان. فکر میکنی سوز سرما که به سر و صورتت بخورد، حالت جا میآيد. جا میآيد: بستنی طالبی میخوريد در سرما، راه میرويد و میلرزيد و حرف میزنيد و میخنديد. میرسيد به شهرکتاب. گرم میشويد. نگاهتان روی جلدهای کتابها میلغزد. يکی برمیداری: «حرمان»، نوشتهی ياسمينا رضا، ترجمهی داود دهقان. دوست مهربانت در صفحهی سفيد اول کتاب برايت يادداشتی مینويسد و هديه میگيری. میچرخيد در کتابفروشی، کمی گپ میزنيد و سعی میکنيد بفهميد روزنامهنگارانی که در جايی مثل «همشهری» کارمند شدهاند، خوشبختترند يا شمايی که برای چاپ کردن گزارشهايتان جان میکنيد.
میآيی بيرون؛ تنها. سوز به گوشت میرسد. کلاه کاپشنت را روی سرت میکشی و کتاب را باز میکنی تا همينطور سلانهسلانه که راه میروی، داستان را هم بخوانی. جذاب است. بحث «خوشبختی» در کتاب باز است. به دستانت که دارند يخ میزنند توجه نمیکنی. نور هم کافی نيست. چقدر ميان تيرهای چراغ برق فاصله است! روسریات زير کلاه از سرت میافتد. میخواهی محل نگذاری اما کلافه میشوی. تا بخواهی درستش کنی، عابری میگذرد و متلکی میگويد که نمیفهمی. داستان را ادامه میدهی. ديگری رد میشود و «موووووووووچ» صدای بوس از خودش درمیآورد. سرت را بلند نمیکنی اما تا چند قدم، چشمت کلمهها را نمیبيند. میرسی به پيادهروی جلوی ساختمان بزرگ «مرکز مطالعات و تحقيقات راهبردی» که وابسته به مجمع تشخيص مصلحت نظام است. ليز میخوری بدجور. اما نمیافتی. از يخزدگی آن قسمت از پيادهرو میفهمی که آنجا را قبلتر با آب شستهاند و لابد آب شهری هم بوده. حرص میخوری. درست مثل راوی داستانی که داری میخوانی. راستهی کنار خيابان را میگيری و میروی. سه قدم برمیداری و پژويی کنار پايت میايستد. محل نمیگذاری اما سرعتش را با قدمهای تو هماهنگ کرده است. دو نفرند. مضطرب میشوی. برمیگردی و چشمان قرمز و مست يکیشان را میبينی. چيزهايی میگويد و میپرسد: «هتل صفا کجاست؟» سؤال آشنايی است. قبلتر هم شنيدهای. راهت را میکشی به سمت ديگر خيابان. تا از جلوی مغازهای رد میشوی، چراغش خاموش میشود. حس بدی به تو دست میدهد. چيزی نمانده تا خانه. خيلی تاريک است. چراغی نيست و صندلی پيرمرد خالی است. نگران میشوی. دختر و پسری از روبهرو میآيند. قاهقاه به تو میخندند که سرت پايين است و لابد درست راه نمی روی. تو همچنان داری کتاب میخوانی. دماغت از سرما قرمز است. حالت خوب نيست. احساس میکنی تپش قلب داری.
توضيح لازم، بعد از گرفتن چندين بازخورد:
اينکه بروی روزنامه و کارت بزنی و تلکس بچسبانی توی صفحه آن هم بدون هيچگونه خلاقيتی؛ اينکه برايت مهم نباشد مخاطب چه میخواند و آنچه را میخواند چگونه باور میکند؛ اينکه خبر توليدی نداشته باشی؛ به نظرم کارمندی برخورد کردن با شغلی است که کارمندبردار نيست. نمیدانم چرا به دوستانی برخورده که در بخشهايی از «همشهری» کار میکنند و خلاقيت دارند و گزارشهای توليدیشان خواندنی است. بابا کوتاه بياييد!

