...
فيلم «يک بوس کوچولو» را که ديدم، خوشم نيامد. همان شب هم اشارهای کردم. امروز روبرت صافاريان در نقدش در روزنامهی شرق چيزهايی را نوشته که بيشترش به ذهن من هم آمده بود. نمونهاش اين پاراگراف :« توانايى فنى هرگز نمىتواند فيلمى را نجات دهد، اگر ايدهی اوليه فاقد پيچيدگى و سادهلوحانه باشد، اگر نگاه فيلمساز نگاهى يكسونگر و در عمق خود كليشهاى باشد. يك بوس كوچولو در عمق خود ملودرام پيشپاافتاده اى است دربارهی پدرى كه به وظايف خانوادگىاش عمل نكرده است. در سطح ديگرى فيلمى است يكسويه و بدون اينكه به پيچيدگىهاى مسئله توجه كند، هنرمندان و نويسندگانى را كه تصميم گرفتهاند جلاى وطن كنند محكوم مىكند. (و غيرمستقيم اعتبارى قائل مىشود براى كسانى كه ماندهاند صرفا به اعتبار اينكه مانده اند.) و در هر دو بُعد فيلمى است به شدت محافظهكار. فرشتهی مرگ و بازى نبش قبر مهمترين كاركردشان اين است كه به اين مسئلهی ساده شكلى بغرنج و روشنفكرمآب بدهند.»