...

مسعود بهنود از خاطراتش با م.آزاد می‌نويسد:

«جلو مخابرات [تلفنخانه وقت] کيوسک روزنامه‌فروشی بود متعلق به صمد آقا، آن‌جا که رسيديم ايستاد و به من گفت حالا که به اين امور علاقه‌مندی اين را بخوان. در اين حال انگشتی را که سيگار از لايش نمی‌افتاد به طرف بساط روزنامه‌ها گرفت و اشاره‌اش به «آرش» بود، آرش طاهباز که ما يک روز هم نمی‌گذاشتيم بيات شود و اگر شده دانگی می‌خريديم و سطر به سطرش را غرغره می‌کرديم، چنان‌که انديشه و هنر را. روی جلد در فهرست همکاران اين شماره اول نام جلال آل احمد بود و چهارم پنجم نام من و در فاصله اين دو م. آزاد که اشعارش را از پيش هم خوانده بودم. وقتی معلم ما به آرش اشاره کرد نگاهی به او کردم انگار که تو آرش از کجا می‌شناسی. گويا صدای نگاهم را شنيد که گفت من هم شعری در آن دارم. شعر، آن هم در آرش... در دل گفتم: عجيب‌تر از اين خبری نبود. پرسيدم به چه نامی آقا. گفت م آزاد. قيافه من و حيرتم تماشائی بود. اين آقای مشرف معلم ادبيات تازه که از اهواز آمده پس م. آزادست. آرش را برداشتم و متفرعنانه نشانش دادم: اين هم منم م. بهنود. حالا او بود که از تعجب نمی‌دانست چه بگويد. و بعد مانند کودکی معصومانه به خنده افتاد. خنديديم هر دو به کشفی چنين. برايش خواندم: مرا به آتش بسپار ای پرنده سرخ/ که در کوير صداهای دور می‌نگری/ و در نگاه تو گل‌های ياس می‌خشکد... از قطعه «به من سکوت بياموز» او که خيلی در دلمان نشسته بود در آن روزگار.
چنين بود که ما شاگرد و معلم دوست شديم.»



January 20, 2006 12:28 PM