قرمزی

بايد خوب حواسم رو جمع کنم؛ خوبِ خوب. کلی کار دارم؛ يه عالمه. اما حواسم پيش اون آسمون قرمزه که همين‌جور يه‌سره داره برف می‌باره. حواسم پيش اون چشم‌های قرمزه که از بس باريده، بی‌جون شده؛ بی‌انرژی. حواسم پيش اون دست‌های قرمزه که پسره می‌پيچوند تو هم که نبينم. حواسم پيش اون قرمزی تاريخی گونه، اون لرزش دل، اون نگاه گرمه. حواسم هی می‌ره و مياد بين چيزايی که بوده و چيزايی که هست. حواسم اگه جمع نشه، اگه حواسم جمع نشه،...



January 30, 2006 01:02 AM