...
چه میدانستم «سپهر تنگميدان» چيست؛ چه میدانستم «تابوت ستبر ظلمت نُهتوی مرگاندود» به چه میگويند؛ فقط تحرير معلم خوشنويسیام را از «زمستان» اخوانثالث مشق میکردم در 10 سالگی. چه میدانستم واژههايی را که پشت هم از بر میخواندم، شعرهايی که آرامآرام ياد میگرفتم به چه کارم میآيد.
وقتی آقای خادمی تحرير میکرد: «کاش اين مردم دانههای دلشان پيدا بود» به چشمانش نگاه نکرده بودم، خطهای پيشانیاش را، درد نگاهش را دقت نکرده بودم.
تجربهی زيستن يادم داده است چيزهايی را و فهم چيزهای بیشماری همچنان از من دور است. با اين حال خوب میفهمم: «اين قافلهی عمر عجب میگذرد/ درياب دمی که با طرب میگذرد»
ياد روزهای شعر و خوشنويسی و کودکی بخير.
February 18, 2006 05:28 PM

