تصويری از نبودن

عزيزجونم فوت کرد؛ درست صبح زود همان روزی که میخواستم حرکت کنم به طرف ايروان. ساعت 6:30 صبح؛ قبل از فيزيوتراپی روزانهی صبحگاهیاش. هيچکدام از مراسمش را نبودم. اما خداحافظیام را کردم: بوسهای روی گونهی زردش و لمس بیجانی دستانش. دستانی که خدا میداند چند بار روی سرم کشيده بود از مهر؛ روی سرمان. دو روز پيش از عيد نوروز، همه کنارش بودند، آراسته و پاکيزه. حتی دايی بزرگم که ايران زندگی نمیکند، کنارش بود. و نوعيدشان چه زود سررسيد و غم چه زود پر کشيد از خانهاش که همه را هميشه شاد میخواست.
او برای ما، نوهها، (و لابد برای بچههايش) تکيهگاه بزرگی بود. بزرگ بود. زندگی سخت و مستقلی که پشت سر گذاشته بود، استواریاش را ثابت کرده بود. سخت دل کند از اين دنيا. 10 سال ذرهذره آب شد و بعد... رفتنش از عذاب زندگیاش کم کرد. او از زندگی ما کم شد. کم که شده بود با بيماری سختی که داشت؛ کمتر شد.
مامان فهرست شيفتهای پرستارها، حساب و کتابهای مالیشان و نسخههای دکترها را توی کشويی نگه داشته. مطمئنم اين چند روزی که نبودهام، آن کشو باز نشده. نبودنت عادی نيست عزيزجون. نگاهت را کم داريم؛ حضورت را، گيرم همانطور نيمهجان.
*اين نقاشی را مهدی عليزاده از چهرهی مادربزرگم کشيده است.