...

نوشته‌های نيمه‌شب است و اندکی از تعقل ندارد. گاهی هم اين‌طوری است ديگر.

امشب غمگينم و قرار ندارم. فکر به هيچ‌چيز آرامم نمی‌کند؛ حتی گريه‌ام هم نمی‌گيرد. پشت ميزنشسته‌ام، کف دستِ چپم از روی شقيقه‌ام رد شده و رفته زير موهای نمناکم. دستِ راستم هم با بی‌حوصلگی تايپ می‌کند. دوش گرفته‌ام که سرِ حال بيايم که مطلب بنويسم و نمی‌توانم بنويسم. جز اين، فکرِ اين‌که دست چپم خواب می‌رود به‌زودی، عصبی‌ام می‌کند.
اين روزها حالم هيچ خوب نيست و خيلی بی‌حوصله‌تر از آن هستم که بگويم يا بنويسم. نگرانی‌هايم به شکل‌های مختلفِ ناراحتی‌های پوستی بيرون زده و من همچنان بی‌توجه‌ام. نگرانی‌هايم رگه‌های ترس دارد و کمبود اعتماد به نفس؛ که برايم غريب است.
اين روزها به آزادی فکر می‌کنم، بخصوص در زندگی شخصی‌ام. اين‌که چقدر دارم‌اش و تا کجا می‌توانم پيش بروم و چه چيز يا چيزهايی اين آزادی را خراب می‌کند. به تصميم‌گيری فکر می‌کنم و به اراده.
اين روزها، که تنها اتفاق خوبش حضور پررنگ يک دوست جديد در زندگی‌ام است، اتفاق‌های درونی هول‌انگيزی برايم دارد. دچارِ پوست‌انداختنِ شديد هستم. از آن‌ها که شب می‌خوابی با هزار دغدغه و صبح که می‌خواهی دل بکنی از خواب، افکارت را می‌بينی، پوسته‌پوسته و به‌دردنخور؛ در تخت‌خواب جايشان می‌گذاری و می‌روی به جايی که نمی‌دانی کجاست. و من هر روز از اين ناشناخته‌ها بيشتر و بيشتر می‌ترسم.
اين روزها درگير يک پلکان هستم. دوستی امروز می‌گفت: پلکان نزولی. و من نمی‌توانم تشخيص دهم جهت پله‌ها رو به بالا است يا پايين. درگيرِ پله‌ام.
[لعنتی، چقدر سرعت تايپ آدم کم می‌شود با يک دست!]
اين روزها سرخوشی‌هايم لحظه‌ای است، و به اين فکر می‌کنم که شايد هيچ‌وقت مثل پرستوی ماه پيش هم نباشم.
[کمی احساس شجاعت می‌کنم از نوشتن اين‌ها و خوشحالم که کمی اعتمادبه‌نفس باقی مانده برايم.]



April 30, 2006 03:16 AM