بريده

1.
سرعت اينترنت روزبه‌روز کم می‌شود. چرا؟ مشکلِ فيبر نوری و اين‌هاست؟ امروز رسماً يک ربع معطل بودم تا جی‌ميل باز شود. بعد اکانت‌ام راعوض کردم، همان آش و همان کاسه.

2.
فردا، يک‌شنبه، ساعت 13، در حسينيه‌ی ارشاد، انتخابات انجمن صنفی روزنامه‌نگاران برگزار می‌شود. اين هم فهرستی که تعدادی از روزنامه‌نگاران منتشر کردند و بيش از 160 فعال مطبوعاتی هم حمايت کرده‌اند. مشخص نيست ناظر وزارت کار انتخابات را تأييد می‌کند يا نه. انجمن صنفی گفته است انتخابات را برگزار می‌کند و اگر تأييد نشد، بر اساس اسنادی که وجود دارد به ديوان عدالت اداری شکايت می‌برد. به هر حال حضور هر چه بيشتر روزنامه‌نگاران نشان می‌دهد که چقدر برای صنف‌شان ارزش قائل هستند. فکر می‌کنم دست‌کم روزنامه‌نگاران به ارزش نهادهای مدنی –هرچند کارکردشان را کامل و تأتيرگذار ندانند- واقف هستند. اين را می‌شود از حجم قابل توجه نوشته‌هايی که در اين باره در نشريات وجود دارد، فهميد. و با اين حساب فکر می‌کنم انتظار بی‌جايی از آن‌ها نيست که اهميت دادن به نهادهای مدنی را در عمل هم نشان دهند.

3.
چهارشنبه‌ی گذشته، در صفحه‌های آگهی يکی از روزنامه‌ها، بخش استخدام، خواندم: «يک نفر آشپز خانم 17 تا 20 سال، جهت آشپزی در منزل (غرب تهران)، سه روز در هفته نيازمنديم.» 17 تا 20 سال؟ عجيب بود برايم. تماس گرفتم با شماره‌ی موبايل تاليايی که در آگهی بود: صدای مردی که ميان‌سال به نظر می‌رسيد جواب داد.

-برای آگهی‌ای که داده بودين، تماس گرفتم.
–کدوم آگهی؟
-همون که در روزنامه‌ی ... چاپ شده و آشپز خواسته بودين.
–شما چند سالته؟
-براتون خيلی مهمه؟ سنم بيشتر از 20 است. چرا براتون مهمه؟
-می‌خوام آشپزم کم سن و سال باشه.
–تجربه‌ی آشپزی‌شون کم‌تره که!
–باشه، می‌خوام کم‌سن باشه.
–بله. برای چند نفر بايد آشپزی کنه؟
-برای خودم. من تنهام. مريض هم هستم. سختمه آشپزی. راستی من يه توليدی هم دارم. می‌تونی بيای اون‌جا کار کنی، سه روز در هفته هم بيای يه سر خونه، آشپزی کنی.
–آهان. همون آشپزی فقط حقوقش چقدر هست؟
-حالا بيا، با هم حرف می‌زنيم (با خنده)
–می‌خوام بدونم می‌ارزه يا نه...
–بيا ببينمت، بعد حرف می‌زنيم. کنار ميايم.
–می‌شه بيرون غذا رو درست کنم، بيارم؟
-بيا حرف بزنيم...

من درباره‌ی کل مفهوم آگهی و ديالوگی که حالم را بد کرد نظر نمی‌دهم. مشکلم دروغ گفتن و گول زدن دختران است و ناامنی است و بی‌پناهی آدمی که دنبال کار می‌گردد و نياز دارد و... خيلی حالم گرفته شد. خيلی.



August 5, 2006 11:25 PM


Comments


امنيت خانوم ها كيلو چنده؟ فعلا\" طرح مد و لباس رو بچسبيم مهم تره. بي چاره ماها كه توي همچين جهنمي زندگي مي كنيم.

Posted by: مرجان at August 18, 2006 06:43 PM

به نظر من خود روزنامه باید یه کم روی این کلمه 17 تا 20 سال فکر میکرد و یه تحقیق یا پیگیری انجام میدادن.اخه معلوم کردن یه بازه سنی برای یه آشپز خانم خیلی بی معنی و در عین حال خیلی معنی ها در خود دارد!!
واقعاً کاری زشت از اون روزنامه و زشت تر و بی شرفانه تر از طرف اون مردک بوده
واقعا که.................

پرستو:
به نظر من روزنامه و کلا آگهی گيرنده مسئولیتی ندارد. پول می گیرد و چاپ می کند. به نظرم اگر مسئولیت را بخواهیم گردن کسی بیندازیم، بهتر است به نیروهای ناظر مثل پلیس اشاره کنیم.

Posted by: صادق صدق گو at August 9, 2006 04:29 PM

hal be ham khordegi ham dare vaghean!

Posted by: man(roozmare) at August 7, 2006 12:57 PM

باعث تاسف است ولی پیگری شما قابل تقدیر است .
لطفا وبلاگ من را نیز لینگ کنید.

Posted by: امیر at August 7, 2006 12:00 PM

سلام..اول صبحي داغونم كردي...خدا بگم چه كارت كنه...

Posted by: نظربازي at August 7, 2006 08:47 AM

اون دختري كه ميره اين كارو انجام مي ده دنبال كار مي گرده و رابطه ش با اوقعيت مثل روابط تو دنياي فيلمفارسي نيست .اون كه مي ره كار مي كنه همچين روش ماشالا زياده كه اگه كسي غلط زيادي كنه يا قشنگ دست رو طرفو مي شوره يا اينكه چنون كولي گيري در مي ياره كه طرف به غلط كردن بيفته . من فقط مي تونم دعا كنم انشالله نه شما نه كسي ديگه مجبور به انجام اين كاراي مث كلفتي نشه ( كما اينكه اگر بشه هم خيلي فاجعه ناك نيست ). بعد هم شما با شخصيت و حالتهاي روحي خودت زنگ زدي و حرف زدي و حالت به هم خورده اگه يكي ديگه كه واقعا كار مي خواست شايد يه چيزاي ديگه مي گفت و چيزاي ديگه اي مي شنيد . البته نمي خوام بگم سواستفاده وجود نداره . وجود داره اما اين مطلب شما خيلي مصداق خوب و جالبي نبود . يه جور شتابزده بود.

Posted by: علي at August 7, 2006 08:36 AM

من هم با دعا بهار موافقه و میگم آمین ، ولی واقعا وحشتناکه !!!!

Posted by: fahimeh at August 7, 2006 07:25 AM

فاجعه اینجاست که خیایها حالیشون نمیشه مفهوم این آگهی ها رو...

Posted by: یوتا at August 7, 2006 05:14 AM

سلام.
به حاشیه شهر برین (البته تنها نه)ببینین چه خبره.
من خودم دیدم برای 1000 تومان...
این خیلی خوبه که به مسائل اجتماعی بها میدین.ازطرف من مرسی.
به ما سر بزنین و نظر بذارین. خیلی خیلی خوشحال میشیم.www.pastoomag.blogfa.com

Posted by: علی at August 7, 2006 03:33 AM

با سلام
در وبلاگي كه آدرس دادم 2 سوال مطرح كردم كه خوشحال ميشوم در صورت پيداكردن وقت به اختصار به آنها پاسخ دهيد.
متشكرم

Posted by: رضا at August 6, 2006 11:07 PM

حالم گرفته شد

Posted by: بابای ساناز at August 6, 2006 06:29 PM

بیا حرف می زنیم...!!!

Posted by: masoud at August 6, 2006 05:04 PM

سلام خیلی جالب بود دوست عزیز

Posted by: میثم مهرانی at August 6, 2006 02:57 PM

حالم بد شد... مردک بی شرف

Posted by: Bita Olyaei at August 6, 2006 01:53 PM

این که کوچیکترین چشمه از نا امنیه
این قدر نامنی زیاد شده که من تصمیم گرفتم از این به بعد با دوچرخه برم سره کار !
از بس که حتی تاکسی ها پیر یا جوونشون امنیت ندارن

Posted by: haleh at August 6, 2006 01:53 PM

[وب می رفتی شاید قصد بدی نداشته

Posted by: دزدکی at August 6, 2006 01:51 PM

گزارش تصویری پویانیوز از مراسم بزرگداشت اکبر محمدی در آمل
http://pooyanews.blogfa.com/post-1102.aspx

Posted by: کاوه at August 6, 2006 11:09 AM

سلام ؛ انجمن جوانان صدای عدالت ضمن تقدیر از مطالب ارزنده شما ؛ برایتان در ادامه راهتان آرزوی موفقیت می نماید . همچنین ضمن دعوت از جنابعالی جهت بازدید از وبلاگ انجمن جوانان صدای عدالت خوشحال خواهیم شد نظرتان را در رابطه با فعالیت های انجمن بدانیم . روابط عمومی انجمن جوانان صدای عدالت

Posted by: روابط عمومی انجمن جوانان صدای عدالت at August 6, 2006 10:48 AM

اين آخري واقعا يه جور سوئ استفاده از شرايط بد مردمه حال آدم از اين جماعت بهم مي خوره

Posted by: صبا بي قرار at August 6, 2006 10:42 AM

salam...manam daghighan hamin agahi ro khondam ...ie modati bood donbale kar migashtam...kheli chiza didam...kheli ke hamasham marboot mishod be gool zadan o....kheli vaghta be in agahia asaln nemishe etemad kard..kash ie nezarati rtooshon bood...kam nistan kasaee ke vagehan donbale kar hastan o hata 50 tomanam ham ie dardi azashon dava mikone...be har hal...shad bashi

Posted by: Homa dokht at August 6, 2006 10:13 AM

ازکی تا حالا موجودات فاسدی مثل پرویز صداقت که در واقع دشمن روزنامه نگارانه توصیه به رای دادن میکنه؟
این آدم روابط عمومی چیه و معتقه که روزنامه نگارها یه مشت رشوه بگیرند
مثل خودش که کلی فساد مالی و اخلاقی داره و همه می دونن

پرستو:
خب. با فرض صحيح بودن همه این ها، چرا نباید چنین کسی از انتخابات حمايت کند؟ شاید همين یک نقطه مثبت را داشته باشد.

Posted by: نادر at August 6, 2006 02:58 AM

بی‌پولی حتماً بد است و این دیالوگ هم البته حال‌به‌هم‌زن است (حرف‌های آن آقا را عرض می‌کنم!)، و این‌جور بیانِ منظور هم از نظرِ من حتماً محلِ اشکال است؛ اما چند نفر آدمِ دست‌کم هفده‌ساله ممکن است نفهمد که آگهی‌دهنده چه می‌خواهد؟ آیا تصور می‌کنید این آگهی بتواند کسی را *گول بزند* یا ناامنی را *زیاد کند*؟

پرستو:
تصورم اين است که اين آگهی گول می‌زند. شايد کمی طولانی شود که از تجربه‌ی 10 ساله‌ی استخدام کردنِ مراقب و آشپز و پرستار برای مادربزرگم بنويسم. اما واقعيت اين است که کسانی که برای کار به خانه‌مان می‌آمدند، درست نمی‌دانستند به کجا می‌روند. نه مايی که آگهی می‌داديم می‌توانستيم بيشتر توضيح دهيم (و مگر چقدر می‌شود جلب اعتماد کرد در آگهی؟) و نه آن‌ها از خطرات احتمالی آگاه بودند. تازه توجه کنيد که من از دختران 17 تا 20 ساله حرف نمی‌زنم. نمی‌خواهم تعميم بدهم اما حتی يک نمونه‌ هم نبود که پرس‌وجو کند (از ميان بيش‌تر از 30 نفر). وسوسه شدم درباره‌ی اين تجربه‌ها بيش‌تر بنويسم. و نکته‌ی ديگر: تصور من از خاطرات پر از مخاطره‌ی بيشتر کسانی شکل گرفته که برای اين‌طور خدمات به خانه‌ی ما آمده‌ بودند در تمام اين سال‌ها. و من چقدر دلم برای مادربزرگم تنگ شده...

Posted by: s at August 6, 2006 12:42 AM

سلام آبجی
من در تاثیرگذاری نهادهای مدنی شکی ندارم، فقط مشکوکم به این انجمن صنفی؛ البته نه به کلیت، بلکه جزئیاتش

پرستو:
خواندم نظرت را، ندا. خب دو راه وجود دارد: یا مشکوکی و شکت غالب است بر مشارکت مدنی و عضو نمی شوی در انجمن (یا اگر عضو هستی، تمدید نمی کنی.) یا مشارکت برایت مهم است، وارد جریان انتخابات می شوی و سعی می کنی همه چیز را اصلاح کنی.
راه دیگر؟

Posted by: ندا at August 6, 2006 12:41 AM

بگذار دعا کنیم که کسانی که مستاصل دنبال کار هستند ۱ ) زیاد ساده نباشند و از دیالوگ محتوی کار رو بفهمند ۲ ) اونقدر مستاصل نباشند که به خودشون بگند جهنم بگذار هر چی هست قبول کنم

Posted by: BaHaar at August 6, 2006 12:37 AM

Post a comment





Remember Me?