...

تجربه‌ی هرروزه‌ام شده حس لرزش زمين زيرِ پايم: تمام آن 12 روزی که سرِ کلاس‌های «روزنامه‌نگاری مدنی» نشسته بودم، بعدترش وقتی که دنبالِ کارهای تسويه‌حساب دانشگاه بودم، هنگامِ انتظار در بانک، حتی در خانه.
بی‌حوصله‌ام. هيچ حالم جا نمی‌آيد. وقتی ندانم هر قدمی که برمی‌دارم، کجا به زمين می‌گذارم و آن هم چه زمينی؟ که استوار نيست، که پيوسته می‌لرزد، که لرزشش نگرانم می‌کند...
به نظرم به یک شُکِ اساسی نياز دارم.



September 9, 2006 09:08 PM