درازگويیِ بی‌خود

1.
امشب دوستی پرسيد: می‌خواهی زن‌نوشت را چه کنی؟ و من از دوست ديگری که بحث را عوض کرد تشکر کردم. سؤال وحشتناکی بود. دل‌زدگی‌ام از نوشتن و فضای وب و بعضی از آدم‌ها ربطی به شرايط روحیِ خودم ندارد. افسرده نيستم. زنده و خوشحالم و فقط می‌دانم که بخشی از انرژی‌ام دارد هدر می‌رود. آن را هم به‌زودی درست می‌کنم. و اين‌که می‌دانم هيچ مفيد نيستم اين روزها. آدم می‌شوم. قول. و مگر وبلاگ (منظورم روزنگاری‌هاست) تا حدودی بازتاب وضعيت آدم نيست؟

2.
فيلمی که مؤسسه (بنياد؟ مجموعه؟) نشنال جئوگرافيک درباره‌ی رضا دقتی، عکاس-روزنامه‌نگار مشهور ساخته، ديده‌ايد؟ او با عکس‌هايش از گروگان‌گيری آمريکايی‌ها در ايران معروف شد و بعد عکس‌هايش از زندگی کردهای ايرانی و درگيری‌های آنان با دولت وقت باعث شد به فرانسه برود و ديگر برنگردد. او به افغانستان رفت و در بيش از دو دهه کار در اين کشور مجموعه‌ی فوق‌العاده‌ای از زندگی و جنگ‌های بی‌شمار در اين کشور دارد. رابطه‌اش با احمد شاه مسعود خاص و نزديک بود و... او به نوعی فعال اجتماعی هم هست و در کل آدم جالبی است. اين‌جا اطلاعات بيشتر و دقيق‌تری هست. فيلم به نوعی پشت صحنه‌ی کارهای رضا را نشان می‌دهد و به نظرم خوب ساخته شده.
اين همه را گفتم که دعوت‌تان کنم به نمايش Reza: Shooting Back در موزه‌ی هنرهای معاصر: روز سه‌شنبه، 28 شهريور، ساعت 4:30 بعدازظهر.

3.
فيلم باغ فردوس، پنج بعدازظهر ر به نظرم يک افتضاح بزرگ با مقادير زيادی خامه و توت‌فرنگی بود. رضا کيانيان قبلاً بهتر بود! وای که چقدر حرص خوردم سرِ اين فيلم. تقريباً از همان 10 دقيقه‌ی اول.

4.
شهرام ناظریِ کنسرت 85 هيچ بويی از شهرام ناظریِ کنسرت 80 نداشت. من اين‌همه سطح سليقه‌ام بالا رفته يا او اين‌همه اُفت کرده؟ گروهش که خيلی ضعيف بود. اين را منِ بی‌سوادِ موسيقی‌سنتی‌نفهم هم فهميدم حتی! خودش هم خوب آواز نمی‌خواند. شهرام ناظری سی‌دی‌شده را بيشتر دوست دارم. آدم می‌رود کنسرت که اجرای خوب ببيند نه اين‌که...
فکر کن، وسطش به کنسرت‌های غير سنتی و غير کلاسيک (پاپ و راک) هم گوشه کنايه‌ی بدی زد که از چشمم افتاد حسابی. نمی‌دانم يکی آن جلو (جلوی چشمش) داشت ساندويچ می‌خورد يا کار ديگری می‌کرد که يک‌هو ناظری گفت: «مرسوم نيست ميان اجراهای سنتی یا کلاسيک چيزی بخورند.» وقتی يک ساعت برنامه را دير اجرا می‌کنيد و وقفه‌ی ميان دو قسمت را هم حذف می‌کنيد که پايان برنامه سرِ ساعت باشد، چه انتظاری از آدم‌های گرسنه داريد؟ و اتفاقاً کنسرت‌های پاپ و راک منظم‌تر برگزار می‌شوند و کسی هم آن وسط ساندويچ گاز نمی‌زند، چون وقت کافی می‌دهند برای غذا خوردن. مردم می‌آيند از موسيقی لذت ببرند، رنج که نبايد بکشند.
مشخص هست که چقدر عصبانی‌ شده بودم؟

5.
جواب به دوستم: ببين، اگر بخواهم زن‌نوشت را بنويسم ميان اين گه‌گيجه‌گرفتن‌هايم، همين می‌شود. پر از نک و ناله و غُر به جان اين و آن، خالی از اخبار و وقايع مهم و انسانی و بی هيچ نوشته‌ای که چيزی، محتوای درست و حسابی‌ای، داشته باشد. خودت خوب گفتی: درازگويیِ بی‌خود.



September 18, 2006 02:03 AM