October 31, 2005

«نايت لايف» در بانکوک

بالاخره نمی‌شود که هم به آدم کلی خوش گذشته باشد و هم بی‌دردسرِ بی‌دردسر برگردد سر کار و زندگی. چمدانم نيامده و قرار است با پرواز بعدی بيايد. تازه بايد خدا را شکر کنم که نرفته دور دنيا را در هشتاد روز بزند و برگردد. برای يکی از دوستانم اين اتفاق افتاده بود قبلن. خودش فقط توريست يک کشور شده بود و چمدانش توريست 6 کشور.

رفته بودم بانکوک، پايتخت کشور سلطنتی تايلند در جنوب شرقی آسيا. يک کشور جهان‌سومی، مثل کشور خودمان، با خصوصياتی که دارد: شرجی، گرم و کثيف. و البته خصوصيت ديگری که خيلی‌ها را به خود می‌کشاند: تجارت انسان، برده‌داری مدرن. «نايت شاپينگ» يا «نايت لايف» يکی از ويژگی‌های شهر بانکوک است. خريد می‌کنی و بعد سری به يکی از هزاران «سکس شو» می‌زنی و «فان» می‌کنی. از لحظه‌ی اول ورود به بانکوک صحنه‌هايی می‌بينی که خون به دلت می‌کند. دختران 12-13 ساله‌ای را می‌بينی، دست در دست مردان توريست –بيشتر ميانسال و حتی کهنسال- که از بستر فقر به بستری ديگر می‌غلتند. با اين همه امنيتی را که شب‌ها برای زنان در ايران وجود ندارد، در بانکوک حس می‌کنی. هر ساعت شب می‌توانی تاکسی بگيری و بدون اين‌که کسی مزاحمت شود به هتل برگردی يا می‌توانی نيمه‌شب در خيابان آواز بخوانی و قدم بزنی.

از نگاه يک توريست کم‌تجربه، در تايلند، قاچاق و تقلب از هر چيز ديگر رنگين‌تر است: تی‌شرت‌ها و لباس‌هايی با مارک‌های تقلبی، دی‌وی‌دی‌های رايت شده و قاچاق، سی‌دی‌ها و کتاب‌های بدون مجوز کپی‌شده و... که از سر فقر است و نبود شغل مناسب. با اين‌که حدود 30 درصد از برنج دنيا در تايلند توليد می‌شود، اما نبود منابع طبيعی و البته زيرساخت‌های صنعتی اين کشور را در شرايط فقر قرار داده.

شهر به همان شلوغی تهران است و خط عابر پياده و پل هوايی معنايی ندارد. هر کس از هر جا بخواهد رد می‌شود. رانندگی‌ها، اما بهتر است. به شيوه‌ی انگلستان جای راننده‌ی اتومبيل‌ها سمت راست است و گردش به راست در بانکوک همان قدر سخت است که گردش به چپ و راه گرفتن در ترافيک تهران. بزرگ‌راه‌های شهر ورودی دارد و بايد 40 بات برای استفاده از بزرگ‌راه پرداخت کنند (هر بات، تقريبن معادل 25 تومان است). تاکسی‌های سه‌چرخه بااين‌که سروصدا و آلودگی‌ زيادی توليد می‌کنند، جذابند. درست يادم نيست اما فکر کنم اسمشان «تاکی توک» يا چيزی شبيه به اين است. بقيه‌ی تاکسی‌ها تويوتا هستند، رنگارنگ: صورتی، بنفش، زرد، قرمز، آبی و سبز. جر اتوبوس‌های زه‌وار‌دررفته، می‌نی‌بوس و وانت هم از وسايل نقليه‌ی عمومی هستند. اولين بار از پياده شدن زنی با زنبيل خريد از پشت وانت جا خوردم. قايق هم يکی از وسيله‌های نقليه‌ی عمومی بانکوک است. رودخانه‌ی پرعمق و نسبتن پهن شهر بانکوک، جز اين‌که منظره‌ای بی‌نظير دارد، باعث می‌شود مسافت‌ها کوتاه‌تر شوند و قسمتی از بار ترافيکی شهر با اين قايق‌ها و کشتی‌های توريستی کم شود.

به نظر می‌رسد حرف زدن به زبان انگليسی هم با تعداد توريست نسبتی ندارد. قبل‌تر فکر می‌کردم کشورهايی که بيشتر توريست دارند، بايد بهتر به اين زبان و ديگر زبان‌های رايج دنيا حرف بزنند اما در بانکوک اين‌طوری نيست. نمی‌دانم به خاطر آی‌کيوی کم است يا چيز ديگر اما تقريبن هيچ‌کس انگليسی را خوب نمی‌فهميد، حتی کارکنان بخش پذيرش هتل‌ها.

چيزی که من را به شدت به ياد ايران می‌انداخت، مذهبی بودن افراد و اعتقاد شديدشان بود. 95 درصد مردم تايلند بودايی هستند. با وجود فقر آشکاری که افراد داشتند، پول نذر می‌کردند، دخيل می‌بستند و برای تزئين هر چه بيشتر معبدهايشان پول خرج می‌کردند. «وات پو» که مجموعه‌ای از معبدهاست، جای قشنگی است. بودای خوابيده هم مجسمه‌ی بزرگی است از طلا که در اين مجموعه‌ی ديدنی است (دوربينم در چمدان است و چمدان در راه. عکس‌ها را بعدن می‌گذارم). بوی عود در معبدها پيچيده است و حضور طلبه‌های نارنجی‌پوش (برهمن‌ها) در شهر چشم‌گير است.
نمی‌شود از ماساژ تايلندی نگفت که بيشتر دختران و زنان تايلندی بلد هستند. می‌نشينی زير دستان هنرمندی که ذره‌ذره گره‌های عصبی عضله‌های آدم را باز می‌کنند. اولش کمی دردناک است، اما خيلی زود اين درد رفع می‌شود. بيشتر ماساژورها قبل از شروع به کار دعا می‌کنند و در کل ماساژ سنتی تايلندی‌ها حالتی مذهبی دارد.

نمی‌خواستم همه‌ی اين چيزها را در اين پست بنويسم؛ از دستم در رفت! به هر حال تجربه‌ی جالبی بود. فرهنگ شرق آسيا با فرهنگ خاورميانه خيلی متفاوت است. شايد همين تفاوت است که من را جذب کرده. بانکوک به يک بار ديدن می‌ارزد. به نسبت ارزان هم هست. شنيده‌ام پاتايا هم جای قشنگی است، من که نديدم. از خود تايلندی‌ها که بپرسی، می‌گويند هوای کشورشان در طول سال سه جور است: «گرم، خيلی گرم و خيلی‌خيلی گرم.» با اين تعريف، فصلی که من رفته بودم، فصل «گرم» تايلند است. باران‌های رگباری از خصوصيات اين شرايط آب‌وهوايی است که هر روز عصر تکرار می‌شد. بارانی که وحشتناک شديد بود و شهر را می‌شست و کمی تميز می‌کرد‌. با اين حال قصه‌ی شهر بانکوک باران‌زده، با تهران باران‌زده زياد متفاوت نيست: آسفالت را آب می‌گيرد، چاه‌های فاضلاب بالا می‌زنند و ترافيک شديد می‌شود.
چيزهای بيشتری هم ديده‌ام. عکس‌ها که نباشند، آدم فراموش می‌کند.





October 27, 2005

Happy girl

I'm too excited reading this & this.so, what should I do now? Should I encourage you to vote for me?

Mordam! inja nemishe Farsi type kard, English e man ham khoob nist. merci az hame, ba'dan bishtar minevisam. faghat begam ke koli khoshHalam!





October 22, 2005

...

دارد می‌رود سفر.





October 20, 2005

يک پست طولانی

1.
فرض کن خواننده‌ی هميشگی وبلاگی باشی که هم نوشته‌هايش را خيلی دوست داری و هم صاحب آن نوشته‌ها را و بعد در يک روز خوب پاييزی که بوی باران پيچيده در اتاقت، ببينی عجب کافه ناصری‌ای باز شده. راستش چه از روی رفع افسردگی باشد، چه از روی تغيير فضای شغلی، کلی برای من هيجان‌انگيز بود.

2.
فيلم کوتاه «طوفان سنجاقک»، ساخته‌ی شهرام مکری، از آن فيلم‌های باحال، خلاق و خوش‌ساختی بود که خيلی کم به دست آدم می‌رسد. ديدنش، 20 دقيقه با يک ايده‌ی ناب همراه شدن بود. انگار می‌خواست همه‌ی ذهنيت آدم را که معمولن از ظاهر پديده‌ها شکل می‌گيرد، نابود کند. فيلم طنز عجيبی داشت که نشان می‌داد چطور يک موجود غيرانسان و کم‌اهميت می‌تواند يک فاجعه‌ی بزرگ را به بار آورد.
اين فيلم دو سال پيش جايزه‌ی بهترين فيلم کوتاه جشنواره فجر را برده و شنيده‌ام کلی جايزه‌ی بين‌المللی ديگر هم گرفته. اما خب فيلم کوتاه که جايی اکران نمی‌شود، مگر اين‌که دوست‌های خوبی داشته باشی و بروی در جمعشان و يکی از کيفش اين فيلم را دربياورد و...

3.
«عاشقيت در پاورقی» را همان زمانی که خوابگرد گذاشت در کتابخانه‌اش، خواندم. اما امشب که داداشم لينکش را فرستاد، دوباره خواندمش. فرمش را خيلی دوست دارم و در کل برايم خيلی جذاب است. کتابش را هم بايد بخرم بزودی و بقيه‌ی داستان‌هايش را بخوانم.

4.
«ديشب باباتو ديدم آيدا» سومين فيلم سه‌گانه‌ی رسول صدرعاملی درباره‌ی دختران نوجوان را هم ديدم. دوستش داشتم و برخلاف دوستی که می‌گفت ريتم کندی دارد و خوابت می‌گيرد، خوابم نگرفت. شايد چون حالم تقريبن خوب بود و سر حال بودم؛ شايد هم فيلم، اين ريتم کند را می‌طلبيد. اما با نظر دوست ديگرم موافقم که می‌گفت اين سوژه‌ی فيلم کوتاه است و بی‌جهت کش‌دار شده. با اين‌که به نظر من هم کمی کش‌دار است، اما باز هم دوستش داشتم. آخ که من ديوانه‌ی «بت چين» شجريان هستم که توی اين فيلم هم هست. در کل به نظرم به يک‌بار ديدن می‌ارزد. اين‌طور که می‌گويند احتمالن تا اواسط آبان روی پرده‌ی سينماهاست.

5.
فکر می‌کنم دارم چرند می‌نويسم. اما نمی‌دانم چه اصراری دارم به ادامه‌ دادن.

6.
فيلم ديگری که اين دو-سه روز ديدم، «نامزدی خيلی طولانی» بود؛ فيلمی فرانسوی از «ژان پير ‌ژانه». خيلی خوشم آمد و دوست دارم حتمن يک بار ديگر ببينمش. داستان در جنگ جهانی اول می‌گذرد و چند سرباز که به جرم خودزنی در جبهه‌ی جنگ محکوم به اعدام می‌‌شوند. يکی از اين سربازها معشوق دختری جوان است که بعد از اين اتفاق دنبال کشف واقعيت می‌رود تا از ته و توی ماجرا سردربياورد. فيلم ساختار روايی خاصی دارد که به دلم نشست. بازی «آدری تاتو» را هم دوست داشتم. قبلن فيلم «آملی» و اين يکی را ازش ديده بودم.

7.
دلم برای «ور» سياسی-اجتماعی‌ام تنگ شده.

ادامه:
لطفن به کامنت‌های دوستان نگاه کنيد. توضيح‌های خوبی درباره‌ی تلفظ اسم‌های فرانسوی نوشته‌اند. سواد من در فرانسه خيلی کم است و در حد سوادم نوشته بودم.





October 19, 2005

رؤيا

رؤياهای گلناز را خيلی دوست دارم؛ خيلی زياد. در واقع بعضی از رؤياهايی را که نقاشی کرده، همان‌هايی است که گاه‌به‌گاه داشته‌ام. گفتم حالا که گلناز اين رؤياها را با ديگران قسمت کرده، به شما هم بگويم تا ببينيد.






وصف حال

روزهای عجيبی را می‌گذرانم؛ روزهايی پر از تغيير. تغيير که نه، وسوسه‌های دگرگون شدن. با اين همه از هوا و آب و زمين لذت می‌برم و به چيزی شبيه شده‌ام که تا کنون نبوده‌ام: يک پرستوی واقعی. دارم سعی می‌کنم آن‌چه را که بال‌هايم را بسته، بشناسم. تا حدی هم شناخته‌ام و همچنان مشغول کشف هستم. چشمانم بيشتر از قبل، باز هستند و دستانم بيشتر از قبل، رها. پر کشيدن چاره‌ی من است و هنوز نمی‌دانم به کجا. روزهای جديدی در راه است که دوستشان خواهم داشت. پر از خطر و شايد هم خطا.





October 18, 2005

...

خيلي باحال بود ديدن اين‌جا. فوق‌العاده است! توي عمر آدمي مثل من يك‌بار پيش مي‌آيد كه صفت پروفسوري بچسبد كنار اسمش. يك دل سير خنديديم با دوستان.






شاهکار ايسنا

سرويس: فرهنگ و ادب – كتاب
نامزدهای پنجمين دوره‌ی جايزه‌ی هوشنگ گلشيری معرفی شدند. فهرست نامزدهای يادشده در بخش رمان، به ترتيب الفبايی نام نويسنده، به اين شرح است: يونس تراكمه، مكث آخر؛ محمدحسينی، يكی از همين روزها ماريا؛ كيهان خانجانی، سپيدرود زير سی و سه‌ پل؛ خسرو دوامی، هتل ماركوپولو؛ بهناز علی‌‌پور گسكری، بگذريم؛ و محمدحسين محمدی، انجيرهای سرخ ‌مزار.

امشب دوباره دارم مجموعه داستان «بگذريم» را ورق می‌زنم تا معرفی کوتاهی بنويسم و با خودم فکر می‌کنم ورق زدن کتاب‌های برگزيده نبايد کار سختی برای دبير سرويس فرهنگ و ادب ايسنا باشد. فهرست هر کتاب نشان می‌دهد که رمان است يا مجموعه داستان. اگر هم به کتاب دسترسی ندارد، دست‌کم اين دبير بايد بتواند جستجوی ساده‌ای در اينترنت بکند و...
اين چيزها روی اعصاب می‌روند به شدت!





October 16, 2005

...

دو تا معرفی:

1.
اين وبلاگ قرار است راهنمای پدر و مادرها باشد برای خريد کتاب‌های مناسب که بهتر بتوانند بچه‌هايشان را بزرگ کنند. کار جالبی است و می‌تواند کار خيلی‌ها را راه بيندازد. اسمش را هم گذاشته‌اند کتابخانه‌ی والدين.
اهدافشان را هم می‌توانيد اين‌جا بخوانيد.

2.
اين هم يک وبلاگ دونفره است که به نظرم جالب و خواندنی است. طراحی جالبی هم دارد. وبلاگ دونفره بايد حس خوبی داشته باشد. اميرحسين قربانی و علی‌رضا امراللهی يادداشت‌هايشان رادر اين وبلاگ می‌نويسند که بيشتر هم مايه‌های فرهنگی-هنری دارد. از اسمش هم معلوم است که به هر حال ارادت دارند دوستان به Radiohead.





October 15, 2005

We Are Iran

weareiran.jpg

اولش باورم نشد، صدای راديوی ماشين را تا ته بلند کردم: «نسرين علوی کتابی درباره‌ی وبلاگ‌نويسان ايرانی منتشر کرده و طی آن چهره‌ی جديدی از جامعه‌ی ايران را به جامعه‌ی غرب نشان داده است.»
راديو، يعنی راديو پيام داشت ازکتابی درباره‌ی وبلاگ‌نويسان ايرانی تعريف می‌کرد! حالا کسانی که دستشان به کتاب می‌رسد، بگويند محتوايش چيست. کسی تا به‌حال خوانده؟






طلای سرخ

داشتم فايل‌های کامپيوتر را مرتب می‌کردم که ديدم فيلم «طلای سرخ» جعفر پناهی را دارم. دوباره ديدمش. به نسبت دفعه‌ی قبل (پارسال هم يک بار ديده بودم) بيشتر خوشم آمد اما همچنان اغراق‌هايی که دارد توی ذوق می‌زند. به نظرم اين سال‌ها اين‌قدر فيلم خوب کم داريم که بايد قدر چنين فيلم‌های اجتماعی را بدانيم. زمانی قرار بود با حذف چند صحنه اجازه‌ی اکران بگيرد که پناهی زير بار سانسور نرفت. خلاصه، به نظرم به يک‌بار ديدن می‌ارزد.





October 14, 2005

تجربه‌ی اولين سردبير وبلاگ‌نويس

به راهنمايی الپر، اين‌جا را ديدم. وبلاگ محمدرضا زائری که از امروز شده است سردبير (و گويا به زودی مديرمسئول) روزنامه همشهری. قاليباف گفته است قصد دارد مديرمسئولی را به سردبير روزنامه واگذار کند. خدا را شکر که سردبير جديد وبلاگ‌نويس است و می‌شود انتظار داشت مطالب مربوط به اينترنت را بفهمد و تيغه‌ی سانسورش را جای ديگر به کار ببرد. زائری را با خانه‌ی روزنامه‌نگاران جوان به ياد می‌آورم و نامه‌ای از دختری که باعث شد نشريه‌ی خانه، توقيف شود. بعدتر نمی‌دانم چه کرده، اما تا همين ديروز مدير «همشهری محله» بود. نمی‌دانم صفحه‌هايی که می‌روند زير دست يک سردبير روحانی وبلاگ‌نويس، چقدر با گذشته فرق خواهند کرد.

ادامه: اين هم وب‌سايت آقای سردبير. در قسمت بيوگرافی می‌توان شناخت بيشتری پيدا کرد از او. عکاسی ديجيتال هم می‌کند.
راستی وب‌سايت همشهری محله را هم از وبلاگ او پيدا کردم.

ادامه 2: به خودش لقب «سایبرالاسلام و المسلمین» داده! (پرما لينک‌های وبلاگش کار نمی‌کند. پست روز 8 خرداد 82 را ببينيد.) و نظرش را درباره‌ی قتل‌های محفلی کرمان بخوانيد (پست روز 22 خرداد 82)

ادامه 3: گويا لاريجانی هم با او مشکل داشته! (همين‌جوری از نوشته روز 6 بهمن 82 او شايعه ساختم)

ادامه 4: نمی‌دانستم برای فيلم «دماغ به سبک ايرانی» مهرداد اسکويی هم با او مصاحبه شده. (پست روز 30 آبان 83)

ادامه 5: نه بابا! تکذيبيه آقای زائری بر گزارش بی‌بی‌سی درباره‌ی روز ولنتاين. (داره خوش می‌گذره وبلاگ خواندن!) توضيح جالب روز 22 اسفند 83 را هم ببينيد. او می داند که بايد کاری کرد.

ادامه 6: تحليل آقای سردبير از انتخابات رياست جمهوری اخير (آی آی آی!)

ادامه7: و رابطه اش با علي اكبر اشعری، سردبير سابق همشهری.

ادامه 8: کاش همه، همه، وبلاگ می نوشتند. چقدر شناخت آدم ها اين طوری بهتر است، مستندتر است.





October 10, 2005

...

امروز يک «ده‌شنبه» بود. يک روز که توی هيچ تقويمی نيست.






نگارش در مطبوعات - 5

خيلی وقت است بحث درست‌نويسی در مطبوعات را پی‌نگرفته‌ام.

«کنکاش» به اشتباه به معنای جست‌وجو در مطبوعات ما به کار می‌رود اما معنی درست کنکاش، شور و مشورت است. يادم است يکی از استادهايم سر کلاس می‌گفت، زمانی که مجلس ملی برای اولين بار تشکيل شد، قرار بود اسمش را بگذارند «کنکاشستان» به معنی محلی برای شور.

راستی به راهنمايی چرک‌نويس، وبلاگ مهران بهروزفغانی را ديده‌ام که اشتباه‌های رسانه‌ها را گوشزد می‌کند و فکر می‌کنم اين نوشته‌های من هم‌هدف با کاری است که او در وبلاگش می‌کند.






انتظار يک فيلم خوش‌ساخت

يکی از اين دو گزارشی که نوشتم و معدوم شد، امروز در صفحه‌ی سينمای شرق چاپ شده است. البته با دستی که خسرو به سر و رويش کشيده، کمی مفصل‌تر شده. خوشم می‌آيد از نکته‌هايی که به علت تجربه‌ی خسرو در حوزه‌ی سينما به متن اضافه شده.
اولين بار است که از پشت صحنه‌ی يک فيلم برای روزنامه گزارش می‌نويسم و خوشحالم که اين اولين تجربه، برای فيلم درِپيتی نبوده. عصرجمعه، با آن وسواسی که داشت فيلم‌برداری می‌شد، بايد چيز خوبی از کار دربيايد. دست‌کم می‌شود اين‌طور انتظار داشت.

متن گزارش را در ادامه همين مطلب می‌آورم.

Continue reading "انتظار يک فيلم خوش‌ساخت"




October 09, 2005

حضور سبز، يعنی اين!

اين لينک درلينک‌دونی نمی‌گنجيد! يعنی حضور مهرانگيز کار در اينترنت، که قرار است مداوم باشد، خيلی برايم مهم و جذاب است. وقتی در ماهنامه زنان کارم را شروع کردم، روزهای 18 سالگی، يکی از بهترين سرگرمی‌هايم اين بود که بروم تا دفتر خانم کار، که فقط چند کوچه با دفتر مجله فاصله داشت، مجله‌ای بدهم، مطلبی بگيرم.

«رهرو اين راه نبوده‌ام. از ورود به حوزه انتشارات اينترنتی می‌ترسم. به نسل کاغذ کاربن و کاغذ کاهي و خودکار تعلق دارم. با اينترنت بيگانه‌ام. بکلی! اما چاره چيست؟‌ در فرهنگ اساطيری اين سرزمين کسانی برای فرياد کشيدن و دل خالی‌کردن و زنده‌ماندن، سرشان را می‌کردند توی چاه خانه‌اشان و نعره می‌زدند.
در اين اساطير گاهی «چاه» شده است «راه». نمی‌خواهم بگويم اينترنت چاه است. فقط می‌خواهم بگويم برای نسل من بسيار دشوار است ناگهان دفتر و دستکی را که عمر با آن گذرانده ترک کند و وارد حفره‌های ناشناخته اينترنتی بشود که پاک با آن بيگانه است.»
(از يادداشت مهرانگيز کار)

نترسيد خانم کار عزيز. ما از شما ياد گرفته‌ايم از خيلی چيزها نترسيم. اين بار شما گوش کنيد: اينترنت حفره‌ی ناشناخته نيست، اينترنت رسانه‌ی آزاد است.

در همين زمينه:
تولدتون مبارک خانوم کار عزيز! - خورشيدخانوم





October 08, 2005

بدون تکنولوژی در طبيعت

تجربه‌ی طعم واقعی ميوه و گردو، تجربه‌ی واقعی کوه و رود و آسمان آبی و آرامش، تجربه‌ی مادربزرگ و پدربزرگی مهربان و باصفا، تجربه‌ی زندگی بدون تکنولوژی، تجربه‌ی واقعی سماق مکيدن، ...
اين سفر کوتاه کلی خوبی داشت؛ کلی لازم بود.





October 06, 2005

...

باز مثل هميشه اشتباه کردم. هيچ‌وقت آخر هفته زمان مناسبی برای انجام دادن کارهای فشرده نبوده با اين حال من قول نوشتن سه تا گزارش داده‌ام. اعصابم به هم ريخته. نه از حضور مهمان‌ها لذت می‌برم، نه به کارهايم می‌رسم. يک‌جور وضعيت معلق همراه با اضطراب و درماندگی است.





October 05, 2005

...

امروز داشتم به دوست‌هايم که با هم افطاری می‌خورديم می‌گفتم: پيروان اديان ديگر عجب چيزی را از دست می‌دهند!
جدا از بحث‌های اعتقادی، کمتر کسی را از بين جماعت روزه دار و روزه‌ندار ديده‌ام که افطار را دوست نداشته باشد. حس عجيبی دارد!





October 04, 2005

صبوری، سرمايه‌ی ماست

خب هيئت نظارت سازمان بورس تشخيص داد روزنامه‌ی سرمايه منتشر نشود و باز قصه‌ی هميشگی که هيچ‌کس به روزنامه‌نگاران اهميت نمی‌دهد که بيکار می‌شوند. قصه‌ی دردناکی است که زود به زود مکرر می‌شود.
از همه بيشتر برای گيسو ناراحت شدم که چند وقت پيش با هم گپ زده بوديم و خوشحال بود از آرامشی که دارد. امروز از همه جا بی‌خبر، رفتم دفتر روزنامه‌ی سرمايه دوستانم را ببينم. ديشب با پيام گپ زده بودم و قول داده بودم بروم روزنامه سر بزنم. وقتی جلوی در با گيسو ديدمش، تعجب کرد که چه زود به قولم عمل کردم. ديدی پيام؟ اگر نمی‌آمدم امروز، خيلی دير می‌شد. داشتند می‌رفتند پکا، جشن مهرگان ادب؛ ببينند جايزه‌ی مهرگان امسال به چه کسی می‌رسد. خبرش را کجا کار می‌کنی گيسو؟
راستش قصد داشتم دوباره برای صفحه‌ی جامعه سرمايه مطلب بنويسم. می‌خواستم با بهمن احمدی عزيز همکاری کنم. اما نشد که بشود. دوست داشتم باز بروم در فضايی که کنار گيسو و بنفشه و علی و آرش و پناه و آن يکی آرش و نادر و ليلا و آن يکی علی و پيام و يلدا و بقيه باشم. سرمايه روزنامه‌ی خوبی شده بود.
خلاصه عصر تلخی بود که شبش با ديدن فيلم «گيلانه» تلخ‌تر هم شد. عجب روايت قشنگی داشت رخشان بنی‌اعتماد از جنگ.





October 03, 2005

دشواری‌های هم‌سليقه نبودن

در هوايی که به شدت خوب است، حال من چندان خوب نيست. اين روزها حال‌گيری پشت حال‌گيری است. نمی‌خواهم شرح غصه دهم و از صفحه‌هايی که بسته‌ام و حذف شده، بنويسم. حذف صفحه آن هم نه شبی يک بار، بلکه حتی دو بار در يک روز.

فرض کن گزارشی نوشته باشی از کتابفروشی‌های راسته‌ی کريمخان که پاتوق بودنشان کمک می‌کند به گسترش فرهنگ کتابخوانی، فرض کن بدون هيچ جهت‌گيری روشنفکرانه فقط نوشته باشی اين کتابفروشی‌ها به خاطر راحتی فضايشان می‌توانند مخاطبان و علاقمندان را بيشتر درگير کتاب و موسيقی و ديگر محصولات فرهنگی کنند. فرض کن برای اين گزارش رو انداخته باشی به دوستی و از او هم يادداشتی گرفته باشی و بعد... «تبليغ کرده‌ايد. مگر انتشارات ويستار به شما چيزی داده است که...» اين مونولوگ کوته‌فکرانه جوابی ندارد. تو شنونده هستی و مجری سياست‌های سليقه‌ای آقايان. يادت می‌آيد چند روز پيش در صفحه‌ی ديگری از روزنامه‌ای که کار می‌کنی، پزشکی معرفی شده با روش نوين درمان بيماری‌ها. هيچ کس نگران تبليغ آن پزشک نيست. تبليغ فرهنگ است که مورد دارد!

می‌دانم، از خيلی‌ها انتظار روشنفکری (حتی ژستش را) ندارم. بعد از اين همه کار با آدم‌ها و گروه‌های مختلف اين‌قدر ديگر می‌فهمم که برای هر نشريه چه‌طوری بايد نوشت. پيش خودم فکر می‌کنم شايد با پاتوق بودن کتابفروشی‌ها مشکل دارند. می‌نشينم پشت ميز. تمرکز می‌کنم و گزارشی را می‌نويسم که قرار بود روز بعد بنويسم؛ گزارش پشت صحنه‌ی فيلم «عصر جمعه» را که عصر جمعه‌ی پاييزی (می‌شود ياد شعر نصرت رحمانی هم افتاد) رفته بوديم و گفت‌وگو کرده بوديم با مونا زندی‌حقيقی کارگردان جوان فيلم و رؤيا نونهالی و هانيه توسلی، بازيگران آن. می‌نويسم و می‌نويسم؛ بی‌وقفه. بالاخره گزارش بايد صفحه‌ی خالی‌مانده را پر کند. صفحه را دوباره می‌بندم؛ با خوش‌اخلاقی بچه‌های فنی و همراهی بی‌نظيرشان. کمی از گردن رؤيا نونهالی در عکس پشت‌صحنه مشخص است. وسواس به خرج می‌دهم گردن را بپوشانند که بهانه‌ای برای حذف نباشد. صفحه می‌رود پيش چشم کسانی که چشم ندارند سليقه‌ی فرهنگی ما را. می‌گويند زيادی فمينيستی است و من مانده‌ام گزارش پشت صحنه فيلمی که همه‌ی عوامل مهمش زن هستند، چطور می‌خواهد منعکس‌کننده فعاليت مردان باشد! قلع‌وقمع می‌دانيد يعنی چه؟ بلايی که سر گزارش من آمد و وساطت دبيرتحريريه و با اين حال حذف اين يکی گزارش. جايش هم مطلبی را کار کرده‌اند که اتفاقن در پوشه داشتيم: گزارشی از کنگره‌ی شعر دفاع مقدس.
امروز درباره‌ی رضا رهگذر نوشتيم که قرار است اين هفته برنامه‌ی «قصه‌ی ظهر جمعه» را بعد از 24 سال ترک کند. با اين‌که فرد سوژه، هم‌فکر آقايان است، ترس برداشتن مطلب از صفحه کلافه‌ام کرده بود.

خلاصه حيفِ اين هوای کوه‌لازم نيست اين همه آشفتگی و خستگی و حرص و جوش و...؟ کاش همين‌ها بود فقط، کاش همين‌ها بود! (به قول نصرت رحمانی در شعر عصر جمعه‌ی پاييز: هنوز خاطره‌ای در عميق من فرياد می‌کشيد)

راستی خبر اين‌که علی‌اکبر اشعری شده است رئيس کتابخانه ملی و بايد منتظر سردبير جديد روزنامه‌ی همشهری ماند و ديد قاليباف چه کسی را انتخاب می‌کند. اميدوارم اين فرد کسی نباشد که دوره‌ی انتخابات، روزنامه‌ی حيات‌نو اقتصادی را داغون کرد!





October 01, 2005

پرسه‌ی شبانه

کلام‌ها، نگاه‌ها
دست‌ها، سايه‌ها
من ايمن نيستم.

9 مهرماه 84