November 30, 2005

...

خوددرگيری کم بود، آن‌لاين‌زده هم شده‌ام. خدا سومی‌اش را به خير کناد!





November 29, 2005

هم‌پيمان دربرابر گسترش ايدز

تريبون {فيلترشده} فمينيستی ايران:
از همه‌ی آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابری جنسيتی، خشونت با زنان و كودكان و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعی و دسترسی آنان به امكانات بهداشتی-درمانی متعهد هستند، دعوت می‌كنيم روز پنج‌شنبه، 10 آذر، ساعت 1 بعدازظهر، در مقابل تئاترشهر به ما بپيوندند.

انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتی-فرهنگی کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين‌كمان
نشريه دانشجويی رستا
کانون هستياانديش
مركز فرهنگی‌ زنان

توضيح: اين برنامه با هدف آگاهی‌بخشی درباره‌ی بيماری‌ ايدز و روش‌های پيشگيری از آن، ايجاد حساسيت در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماری و حقوق افراد اچ آی وی مثبت برگزار می‌‌شود. اجرای موسيقی و نمايش خيابانی از جمله برنامه‌های اين روز است.





November 27, 2005

...




بعضی وقت‌ها نه خورشيد هست، نه بادی، نه برفی؛ و تو می‌فهمی که پاييز است.
Continue reading "..."




November 25, 2005

سخنرانان مرد: زنان با خشونت مدارا کنند

تريبون {فيلترشده} فمنيستي ايران:
بزرگداشت روز جهاني نفي خشونت عليه زنان با اعتراض شركت كنندگان در همايش به گفتمان مردانه حاكم بر نشست، حمايت از نگاه مردسالارانه، مقصر دانستن قربانيان خشونت و عدم ارائه گزارش نخستين پژوهش ملي وضعيت خشونت عليه زنان از سوي وزارت كشور به پايان رسيد.
متن گزارش مريم را از مراسم اين جا بخوانيد. اين جا هم توضيح بيشتری داده درباره مراسم.






حذف سنگربه‌سنگر

ايميلی گرفتم امروز از علی مصلح، دوست و همکار و هم‌کلاسی‌ام، که خبر تلخی داشت: «كامران شيردل، بنيانگذار جشنواره بين‌المللی فيلم‌های مستند كيش، از حوزه اجرايی اين جشنواره كنار گذاشته شد.»
جشنواره‌ی کيش اولين و تنها جشنواره‌ی تخصصی فيلم مستند ايران است که تا کنون شش دوره را پشت سر گذاشته و به همت شيردل، مستقل برگزار شده. تنها جايی که آثار مستندسازان جوان نمايش داده می‌شود و...

آن‌طور که ايرنا نوشته، «با تغيير مديريت اجرايی كشور و به دنبال آن چرخش مديريتی مناطق آزاد كيش ، ابتدا زمزمه برگزار نشدن جشنواره فيلم مستند كيش و به دنبال آن تغيير مديريت آن شنيده ‌می‌شد... برخي محافل مطبوعاتي از محمد آفريده، رييس سابق انجمن سينمای جوانان، به عنوان دبيراجرايی؛ حميد دهقان‌پور، مشاور؛ و حجت‌الله سيفی، به عنوان دبير هنری هفتمين جشنواره بين‌المللی فيلم‌های مستند كيش، نام بردند.»

يک‌جورهايی اصطلاح «فتح سنگربه‌سنگر» را دارم می‌فهمم. دست‌کم در حوزه‌های فرهنگی، خيلی بی‌سروصدا دارد اتفاق‌هايی می‌افتد که نبايد.
دوستی می‌گويد امسال فيلم‌سازهای معتبری از کشورهای مختلف –از 36 کشور- فيلم‌هايشان را فرستاده بودند و هنوز هيچی نشده، 15 نفرشان فيلم‌هايشان را از جشنواره بيرون کشيده‌اند و اين يعنی شروع قطع شدن ارتباط‌هايی که تازه برقرار شده بود و هزار افسوس. ارتباط‌هايی که کامران شيردل به‌تنهايی ايجاد کرده بود.

نمی‌دانم دوستان انجمن‌‌دار سينمايی چه می‌خواهند بکنند، ولی برکنار کردن بنيانگذار يک جشنواره‌ی بين‌المللی می‌تواند اعتراض‌برانگيز باشد. اين‌طور نيست؟ دست‌کم اين انتظار از انجمن‌های مختلف سينمايی و دانشجويان و جوانان سينماگر وجود دارد.

*عکس از: پايگاه خبری فيلم کوتاه

در همين زمينه:
سینمایی هم سینمایی‌های قدیم! - رضا شکراللهی
مرثیه ای بر یک جشنواره - علی مصلح
جشنواره كيش با شيردل خداحافظي كرد - خبرگزاری ميراث فرهنگی
ممیزی شدید نمی‌گذارد جشنواره بین‌المللی برگزار کنیم - گفت‌وگوی گيسو فغفوری با کامران شيردل
قسمت‌هايی از اين مطلب پندار هم تاريخچه‌ای از جشنواره‌ی کيش به دست می‌دهد





November 24, 2005

...

برای نوشتن مطلبی دارم ميان قانون‌های کشور مالزی می‌گردم. ميان جستجو به وب‌سايت‌هايی مثل اين برخوردم که اطلاعات حقوقی خوبی به مردم کشورشان می‌دهند با زبانی ساده و مبتنی بر موردهايی که امکان اتفاق افتادنش زياد است. اين صفحه را ببينيد که چطور به قربانی يک خشونت خانگی راه و چاه را ياد می‌دهد که به دادگاه شکايت ببرد. جای چنين مطالب راهنما به شدت خالی است ميان وب‌سايت‌های فارسی‌زبان.





November 23, 2005

«نه حتی يک دقيقه ديگر»*

«مرکز تحقیقات سلامت زنان فردا»، پنج‌شنبه، سوم آذر، مراسمی را به مناسبت فرارسیدن 25 نوامبر، روز جهانی نفی خشونت با زنان، برگزار می کند.
آن‌طور که در برنامه‌شان اعلام کرده‌اند قرار است در این مراسم دکتر هادی خانیکی، دکتر جعفر بوالهری و کامبیز نوروزی سخنرانی کنند و نمایندگان وزارت کشور گزارشی از وضعیت خشونت با زنان در ایران ارائه کنند. (از 9.5 صبح تا نمی دانم کی)
محل برگزاری مراسم: خیابان قائم مقام فراهانی، میدان شعاع، خیابان شاهین، شماره 41.

«مرکز تحقیقات سلامت زنان فردا»، ممنون که من را دعوت کرديد. چون نوشته بوديد «شرکت برای عموم آزاد است»، من هم اين‌جا نوشتم تا اگر کسی خواست شرکت کند. فقط سوال کوچکی دارم: چرا سخنران‌هايتان همه مرد هستند؟ واقعن حقوق دانی مثل آقای نوروزی –که من خيلی برايشان احترام قائل هستم- به اندازه‌ی وکيلی مثل شادی صدر يا زهره ارزنی -که کلی پرونده در اين باره زير دستشان است- درباره‌ی خشونت با زنان اطلاعات دارد؟ اميدوارم اين‌طوری باشد. يعنی دوست ندارم زود قضاوت منفی بکنم. اما کمی تعجب داشت برايم.

* شعار روز جهانی نفی خشونت با زنان ( Not a minute more )

ادامه:
دوستان در کامنت ها ترجمه های بهتر و درست تری از شعار بالا نوشته اند. ببينيد و اگر نظری داريد، لطف می کنيد اگر بگوييد.





November 22, 2005

...

1.
خيلی شرمنده‌ام کرديد با تبريک‌هايتان. ممنونم. نمی‌دانم برای داشتن اين همه دوست خوب و گل بايد از چه کسی تشکر کنم.

2.
اسمش را گذاشته‌ام «سندرم خانه‌نشينی»؛ حال و هوای اين چند روزم را می‌گويم که با موبايل خاموش در خانه می‌مانم و ارتباط‌هايم محدود می‌شود به اينترنت. دوستم می‌گويد اثر اعتياد به اينترنت است اما خودم می‌گويم نداشتن روح آرام است و سردرگمی. به هر حال اين روزها بايد مرتب معذرت بخواهم به خاطر دير شدن کارها، به خاطر نبودنم، به خاطر معمولی نبودنم.

3.
روی هارد کامپيوترم آهنگ‌هايی از Ennio Morricone کشف کرده‌ام با صدای جادويی Dulce Pontes که بدجور حال می‌دهد. به‌خصوص وقتی کتاب «اعتماد» آريل دورفمان (با ترجمه‌ی عبدالله کوثری) دستت باشد و با لذت بخوانی‌اش.





November 21, 2005

مبارک است؟

ای‌ول! نتيجه‌ی مسابقه‌ی دويچه‌وله اعلام شد. با همه‌ی اين حرف‌ها، نمی‌توانم خوشحاليم را پنهان کنم. به آرش هم تبريک می‌گويم که نقره گرفته؛ يعنی منتخب رای‌دهندگان بوده. اينجا هم می توانيد گزارش کوتاهی از روند برگزاری مسابقه بخوانيد.





November 20, 2005

«اسب سپید وحشی جنوب» درگذشت

اخبار ساعت 9 تلويزيون را بعد از مدت‌ها نگاه می‌کردم. گوينده‌ی اخبار رو به دوربين، با تاثر گفت: «چهره‌ی ماندگار شعر و ادب، منوچهر آتشی، در 72 سالگی درگذشت.»
دقت داريد که؟ صفت چهره‌ی ماندگار مقدم‌تر و مهم‌تر از اسم شاعر کولی و دوست‌داشتنی ماست چون از ديد تلويزيون لابد بايد به رخ کشيد هديه‌‌ای که داده شده. با اين همه او، واقعن، چهره‌ی ماندگار شعر و ادب است.

آتشی آهنگ سفری دراز کرد – گزارشی از بيمارستان سينا، بعد از فوت آتشی
منوچهر آتشي | آمدن 1312 | رفتن 29 آبان 84 – گزارش سايت قابيل همراه با شعر «اسب سفيد وحشی» آتشی و لينک به خبرها و گزارش‌های ديگران





November 19, 2005

Starbucks or Starbox

يعنی کافه‌های زنجيره‌ای «استارباکس» این‌قدر در ايران شناخته‌شده است که اين کافی‌شاپ اسمش را تقليد کرده؟ گيرم با ديکته‌ی ديگر، اما آرم همان است! حالم گرفته می‌شود وقتی سر سوزن خلاقيتی هم که هست، می‌رود پای تقلب! خلاصه می‌توان مثلن به اين عشق استارباکس گفت درست است که در کشور ما اصلش پيدا نمی‌شود اما می‌تواند جای ucks را با ox عوض کند و مهمان اين رستوران و کافه‌‌ی تازه‌تاسيس شود.





November 18, 2005

...

1.
امشب بعد از دو روز رفتم از خانه بيرون. تا سر خيابان رفتم خريد کنم و برگردم. پيرمرد نشسته بود روی يک صندلی پلاستيکی زرد و گاه می‌لرزيد. نگاهش کردم ببينم فقير است يا نه. نبود. لباس خوبی هم پوشيده بود؛ نشسته در معبر. نگاهم به نگاهش که تلاقی کرد سلام کردم. جواب نداد. مات‌مات نگاهم می‌کرد. مردد بودم ميان ماندن و رفتن. واکنشش عجيب بود با نگاهی خالی‌ِ خالی؛ هيچ حسی منتقل نمی‌کرد. ترسيدم: اگر پير شوم، اين‌طور بی‌احساس می‌شوم؟
بار دوم، وقت برگشت به خانه، از جلويش که رد شدم، لبخند زد. خيالم راحت شد.

2.
«بگذار دنيا تو را تغيير دهد تا بتوانی دنيا را تغيير دهی.» اين جمله را روی جلد DVD خاطرات موتورسيکلت نوشته‌اند. فيلم خوبی بود؛ روان و سرگرم‌کننده. اما از روايت خاطرات ارنستو چه‌گوارا انتظار ديگری داشتم. ماجرای فيلم دنبال کردن سفر ارنستو و دوست نزديکش آلبرتو در امريکای جنوبی‌ست قبل از اين‌که ارنستو، «چه» شود؛ يعنی پيش از چريک شدنش. مال زمانی است که او دانشجوی پزشکی بوده و در خانواده‌ای نسبتن مرفه در آرژانتين زندگی می‌کرده و...
راستش تا ميانه‌ی فيلم خوب همراه شدم اما تا آخر اين حس خوب حفظ نشد. موسيقی فيلم خيلی دل‌نشين بود. مخصوصن روی عکس‌های سياه‌وسفيد و واقعی از معدن‌چيان و ماهيگيران خوب نشسته بود. بعضی از سکانس‌ها هم خيلی خوب بود؛ مخصوصن جزيره‌ی جذامی‌ها. بازی پسری که نقش ارنستو را بازی می‌کرد دوست داشتم و در کل به نظرم فيلم خوبی بود. (ظاهرن فيلم تحسين‌شده‌ای هم هست.)

3.
حوصله‌ی جمع را ندارم و در تنهايی حوصله‌ی خودم را. با اين آهنگ Celine Dion حال می‌کنم امروز: d'amour ou d'amitie





November 17, 2005

بيترين «وبلاگ ژورناليستی» درجه سه!*

درست يا اشتباه، وبلاگ نوشتن هميشه برايم جدی بوده و برای همين کلی خوشحال شدم از اين‌که ديدم گويا برای ديگرانی هم جدی بوده و نامزدش کرده‌اند برای دريافت جايزه. اما بعد از اين‌که کمی گذشت و فکر کردم نتوانستم روال منطقی چنين مسابقه‌ای را بفهمم.
بگذريم از پوزخندهايی که به خاطر اين نامزدی تبريک می‌گفتند اما پشتش اين بود: حالا انگار چه مسابقه‌ی مهمی است! وبلاگ نوشتن که تفريح است و...
اما به نظر من اين مسابقه مهم است و می‌تواند مسابقه‌ی خوب‌تری باشد. به همين دليل است که ايرادهايی را که به ذهنم می‌رسد، می‌نويسم.

اول، کمی توضيح: وبلاگ‌های فارسی و فرانسوی، امسال، به دومين دوره‌ی مسابقه‌ی «بهترين وبلاگ‌ها» -که بخش آن‌لاين دويچه‌وله، صداوسيمای برون‌مرزی آلمان، برگزار می‌کند- راه پيدا کرده‌اند. اولين دوره‌اش پارسال برگزار شده که به 7 «وبلاگ‌های ژورناليستی» به زبان‌های عربی، انگليسی، آلمانی، پرتقالی، اسپانيايی، روسی و چينی جايزه داده است. در دومين دوره، روزنامه‌ی «شرق» و سايت «شرق‌آن‌لاين» هم از همکاران مطبوعاتی دويچه‌وله هستند. مسابقه در هر رشته‌ای دو برنده دارد: يکی منتخب هيئت داوران است و ديگری منتخب مخاطبان.

نمی‌دانم پارسال کسی از ميان نامزدشدگان يا نشدگان اين را پرسيده يا نه، اما سوال مشخص من اين است: «وبلاگ ژورناليستی» يعنی چه؟ يعنی نويسنده‌اش ژورناليست باشد؟ يا اين‌که خود وبلاگ کارکرد ژورناليستی داشته باشد؟ اگر قرار است از گزاره‌ی «يا» استفاده شود، شايد فهرست انتخابی وبلاگ‌های فارسی‌زبان (و ديگر زبان‌ها) درست باشد. اما به نظرم منطقی‌ترش اين است که گزاره‌ی «و» به کار رود و چون لزومن همه‌ی ژورناليست‌ها وبلاگ‌هايشان خبری نيست و لزومن همه‌ی وبلاگ‌های خبری را ژورناليست‌ها نمی‌نويسند، فهرست موجود دچار مشکل می‌شود. مثلن زن‌نوشت از اين دايره بيرون می‌افتد، چون کارکرد ژورناليستی –به معنايی که در ذهن دارم- ندارد. شايد هم تعريف ديگری در ميان است که به ذهن من نمی‌رسد.

نکته‌ی ديگر: فهرست وبلاگ‌های فارسی‌زبان، تقريبن، محدود شده است به روزنامه‌نگاران و افرادی که يا در روزنامه‌های وابسته به طيف سياسی اصلاح‌طلب کار می‌کرده‌اند و يا کسانی که به نوعی با اين طيف نزديکی دارند. اما وبلاگستان ما وسيع‌تر و متنوع‌تر از اين حرف‌هاست. همه نوع گرايش فکری و سياسی ميان وبلاگ‌ها ديده می‌شود که اتفاقن هم ژورناليست هستند و هم ژورناليستی می‌نويسند (يعنی گزاره‌ی «و» برايشان صادق است). تازه، ژورناليست‌های ادبی و هنری چه؟

سومين نکته: ملاک انتخاب‌ها ديگر چه چيزی است؟ قدمت؟ بروز شدن مرتب؟ شناخته‌شده‌بودن؟ راستش هر کدام را که معيار بگيريم، يک‌جای اين فهرست می‌لنگد.

حرفم ايراد گرفتن بی‌جهت نيست. سوال‌هايی دارم از برگزارکنندگان مسابقه‌ای نوپا. به هر حال جلوی ايرادهای احتمالی را گرفتن، پيش از آن‌که تبديل شوند به سنت، می‌تواند حرکت مثبتی باشد. مخصوصن مسابقه‌ای که مال خودمان است؛ مال بلاگرهاست. تا نظر ديگر دوستان چه باشد.

*به ياد جلسه‌های کاپوچينو و ايده‌های نيما، بيترين دبير اجرايی درجه سه‌ی يک‌هفته‌ای!

ادامه:
می خواستم اين مطلب را هفته پيش بنويسم اما هی تنبلی کردم. به هر حال تا روز دوشنبه هنوز وقت هست برای رای دادن. اين که فرصتی است و امکانی برای اعلام نظر و انتخاب، غنيمت است. اگر هم مثل من انتقاد دارين، حتمن در کامنت ها بنويسيد برايشان.





November 16, 2005

نوستالژی

يادش بخير! اين لوگو را کلاغ سياه درست کرد؛ قبل از آن‌که نمايشنامه‌ی آن خودکشی صوری را بنويسد که همه‌ی اهالی وبلاگستان را سر کار گذاشت و هيچ‌وقت هم نفهميدم چرا.
دنبال چيزی می‌گشتم، اين را پيدا کردم. مال همان ماه‌های اولی است که وبلاگ می‌نوشتم: تير يا مرداد 81.
(چقدر امروز ور می‌زنم!)






...

شاعر گفته بود؛ تقصير من نيست. خيالم را پرواز دادم، ذهنم را از هرچه خوبی است پر کردم. شفاف شدم با خودم. آسان شدم... نفهميدم، خيلی زود گذشت؛ آن‌قدر که صبح شد و من ماندم و سردردی از بی‌خوابی و چند کار روی‌دست‌مانده؛ صبح شد و منی که هنوز گيجِ افکارم هستم.
حالا بايد تا يک ساعت ديگر گزارشی بنويسم که دو روز است از زير نوشتنش در رفته‌ام: گزارشی از اولين کنفرانس خبری رئيس مرکز امور زنان و خانواده. می‌دانم که نمی‌رسم آن‌طور که دلم می‌خواهد تنظيم‌اش کنم، می‌دانم که دير است. اما باور کنيد تقصير من نيست؛ شاعر گفته بود.






...

راستی امروز خبری در روزنامه‌‌ی اعتماد چاپ شده بود در صفحه‌ی حوادث –که معمولن سعی می‌کنم نخوانم، چون هر بار حالم بدجور گرفته می‌شود- که هر چه گشتم وب‌سايتی پيدا نکردم از اين روزنامه تا لينک بدهم.
خلاصه‌اش اين بود که پدری دخترش را با ضربه‌های متمادی چاقو کشته است چون تصويرش را در فيلمی که از پارتی‌ها تهيه می‌کنند ديده بود. دختر ديگرش را هم آن‌قدر با چاقو زده که الان فلج شده است. دختری که به دست پدرش مرده مهندس شيمی بوده. دختر ديگر که فلج شده، دانشجو بوده. نفهميدم چرا و چطور ممکن است، اما مادر اين دو دختر کار پدر را تاييد کرده. همين. خواستم شما هم سهيم باشيد در اندوهی که می‌برم.

ادامه:
لينک خبر منتها در روزنامه جام جم - ممنون از مريم.






Hotel Rwanda

شايد باور نکنيد اما کاملن صحنه‌هايی را که اخبار تلويزيون خودمان از نسل‌کشی در رواندا نشان می‌داد در ذهن دارم. سال 74 بود. حتی يادم هست که در دفتر خاطراتم –که از دوران راهنمايی تا وبلاگ نويسی مرتب می‌نوشتم- درباره اين موضوع هم چيزهايی نوشته بودم. (شايد يک روز بروم از انباری خانه اين سررسيدهايی را که سياه کرده‌ام، بيرون بياورم و اين‌جا هم بنويسم که کمی بخنديم!)

از اين حرف‌ها گذشته، امشب فيلم Hotel Rwanda را ديدم. موضوع فيلم همين جنگ‌های داخلی رواندا و بعد نسل‌کشی در اين کشور است. خيلی تاثيرگذار است اين فيلم. ديدنش را پيشنهاد می‌کنم.

ساختن چنين فيلمی به نظر خيلی سخت می آيد. حتمن کلی تحقيق شده برای اين فيلم. اممم... در کل دردناک بود. حتی به موضوع نژادپرستی هم اشاره شده در فيلم. نگاه انسانی کارگردان را دوست داشتم به کل ماجراهايی که در فيلم اتفاق می‌افتاد. راستش از اين‌که دست فرانسه و بلژيک را هم در تفرقه‌افکنی و ايجاد نفرت ميان دو گروه درگير در رواندا باز کرده بود خوشم آمد. از اين هم که نشان می‌داد برخلاف انتشار اخبار، هيچ‌کدام از سياستمداران کشورهای غربی تره هم برای يک کشور آفريقايی و کشته شدن آدم‌های بی‌گناه خرد نمی‌کنند خوشم آمد. بيشتر تعريف نمی‌کنم. فقط تاکيد می‌کنم بر پيشنهادم: فيلم را ببينيد. ماجرای تلاش برای زندگی است، ماجرای کينه‌ی خانگی است، ماجرای قربانی شدن ميليون‌ها انسان است.





November 15, 2005

...

«...بايد بگذاري و بگذري كه تنها نمي، يادي، بارقه اي و لمحه اي چون رويا، برايت جاودانه شود. خزان، موسم رفتن است؛ گذشتن و درگذشتن از آنچه فكر مي كردي برايت ماندگار است؛ از آنكه فكر مي كردي همه لحظه هايت را با او پيوند زده اي؛ از آنكه و آنچه فكر مي كردي بهره اي از حقيقت عالم دارد و از آنكه فكر مي كردي بال در بال تو، بر آسمان نياز به پرواز درخواهد آمد...»
متن كامل نوشته رسالت بوذري را كه خيلي خوشم آمده، اينجا بخوانيد.





November 14, 2005

غُرغُر

هر وقت هر کدام از اعضای فاميل بخواهد، بايد حوصله‌ی بحث کردن در باب همه‌ی مسائل دنيا را داشته باشم. بايد لزومن در همه‌ی اين مسائل هم نظر داشته باشم. اگر خوب نگاه کنيد، اجبار بدی است. آن‌قدر بد است که گاهی از مهمانی‌ها و ديد و بازديدهای فاميلی گريزان می‌شوم.





November 13, 2005

«من مجازی جنسيتی» و باقی قضايا

اول خبر را بخوانيد و بعد چند نکته‌ی کوتاه.

ايسنا- نخستين دوره آموزشی مدرسه اسلامی هنر در قم افتتاح شد.

در مراسم افتتاحيه اين مدرسه، حجت‌الاسلام امير جوان آراسته، مدير مدرسه اسلامي هنر با بيان اينكه جو حوزه نسبت به هنر چندان مثبت نيست، گفت: به هر حال حوزه امروزه با يك‌سري مسائل كلان درگير است كه بايد ساز و كاري رديف كرد تا هنري كه مورد قبول شرع باشد هم معرفي شود.
وي با اشاره به وجود لغزش در عرصه هنر گفت: در نظر داريم تا كساني را گزينش كنيم كه دغدغه‌هاي ديني و قومي و شخصيت ثابتي داشته و توانايي برقراري ارتباط با مخاطب را دارا باشند.
او گفت: كار را با راه‌اندازي رشته‌هاي داستان‌نويسي و فيلم‌نامه‌نويسي و روزنامه‌نگاري شروع كرديم. علت اين امر، حساسيت‌زايي كمتر و شروع به‌كار راحت‌تر اين رشته‌ها بوده است.

در ادامه حجت‌الاسلام رشاد گفت: امروزه بشر مدرن از ابتلا به سيطره كميت عبور كرده و اضلاع حيات انسان از ساحات و سطوح مختلف دچار مشكلي به نام سيطره‌ي مجاز است.
او با اشاره به ايدئولوژي فمينيسم گفت: زن فمينيسم حقوق مردانه مي‌خواهد و حتا از زن بودن خود شرمسار است.
وي افزود: اين زن طالب حقوق انسانسي نيست، بلكه طالب حقوق مردانه است.
رشاد افزود: نهاد خانواده، امروزه بهاري شده است.
وي گفت: زن امروز دچار من مجازي جنسيتي شده است و جهان هم از اين تفكر حمايت مي‌كند.
او از من مجازي سياسي انتقاد كرد و گفت: دموكراسي در نزد اين افراد تصميم‌گيري احزاب به جاي فرد است.


1.
خوشحالم از اهميت دادن به هنر در مذهبی‌ترين نقطه‌ی کشور. از حرف‌های مدير مدرسه اسلامی هنر هم می‌شود فهميد مقاومت‌هايی برای تاسيس چنين مدرسه‌ای وجود داشته؛ هرچند می‌شود حدس زد آزادی هنرستان‌ها را نداشته باشد. البته مشخص نيست تعريف راه‌اندازندگان اين مدرسه از هنر چيست؛ فکر کنم اولين بار است روزنامه‌نگاری به عنوان هنر مطرح می‌شود.

2.
کار ايسنا ايراد دارد بابا جان! سخنران اولی معرفی شده، اما دومی نه. اولی خبر داده، دومی تحليل. مهم است خواننده بشناسد اين سخنران دوم را. علی‌اکبر رشاد، آن‌طور که از رزومه‌اش برمی‌آيد، پژوهشگری دنياديده است. مؤسس و رئيس پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامی هم هست. عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی است و...

3.
از صجت‌های آقای رشاد نفهميدم چه بر سر اضلاع حيات من –به عنوان يک انسان مدرن- آمده، اما جلوتر که می‌روم، بحث شيرين فمينيسم باز می‌شود. او فمينيسم را ايدئولوژی فرض کرده و گفته است زن فمينيست –و نه آن‌طور که در خبر ايسنا آمده «فمينيسم»- حقوق مردانه می‌خواهد و حتی از زن بودن خود شرمسار است.
نمی‌دانم چرا دلم خواست همين‌جوری بنشينم درباره‌ی لغتی مثل «اجتهاد» همين‌طوری فکر کنم، بعد نتيجه بگيرم و بعدترش بروم افکارم را يا جايی چاپ کنم يا برای جمعی بگويم. از پژوهشگر دنياديده‌ای که مقام‌های فرهنگی هم در کشور دارد، انتظار بيشتری دارم. حقم است انتظار بيشتری داشته باشم.

4.
گفته شده نهاد خانواده بهاری شده است. اين استعاره است؟ تشبيه است؟ يا شايد ايهام؟ کدام صنعت ادبی؟ راستی معنی‌اش چه می‌شود؟

5.
اعصاب ندارم نکته‌های ديگر را بگويم. شرمنده.






...

عين سگ از اين Application Form‌ها می‌ترسم.





November 12, 2005

لوليتا

همين الان فيلم «لوليتا» تمام شد. فيلمی که استنلی کوبريک از رمان ناباکوف ساخته. عجيب تاثيرگذار بود. فيلم عجيبی است با موسيقی عالی انيو موريکونه.

ادامه:
ممنون از توضيح دوستان. در ضمن در imdb اسم لوليتا فيلتر است.





November 11, 2005

صبحانه

تخت‌خواب من نزديک کتابخانه‌ام است. بعضی وقت‌ها، صبح‌ که از خواب بيدار می‌شوم، قبل از اين‌که از تخت دل بکنم، هوس می‌کنم نيم‌خيز، دستم را ببرم داخل قفسه‌های کتابخانه و کتابی بکشم بيرون. امروز هم از همان روزها بود. از قفسه‌ی کتاب‌های شعر، «از خون سياوش» را برداشتم: منتخب نشر سخن از سيزده دفتر شعرِ سياوش کسرايی. از شعرهايی که خواندم، اين يکی را دوست داشتم:



موج

شناور سوی ساحل‌های ناپيدا
دو موج رهگذر بوديم
دو موج همسفر بوديم.

گريز ما
نياز ما
نشيب ما
فراز ما
شتاب شاد ما، با هم
تلاش پاک ما، توام
چه جنبش‌ها که ما را بود روی پرده‌ی دريا.

شبی در گردبادی تند، روی قله‌ی خيزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ريخت مرواريد بی‌پيوندمان بر آب.

از آن پس در پی همزاد ناپيدا
بر اين دريای بی‌خورشيد
که روزی شب‌چراغش بود و می‌تابيد
به هر ره می‌روم نالان، به هر سو می‌دوم تنها.





November 08, 2005

دخت افغان زير کتک همسرش جان داد

هيچ کدام از واژه‌ها به فريادت نرسيدند شاعر. دست‌هايی نامهربان بودند شاعر.






كمك كمك

وبلاگ يا سايت يا شخص معتبري را مي‌شناسيد كه درباره‌ي «موفقيت» مطلب خوب و معتبري داشته باشد؟





November 05, 2005

بانکوک سيتی

چمدان رسيد وعکس‌های من که سوغات سفر بانکوک است. اين‌قدر عکس‌عکس کردم، چندان هم خوب از کار درنيامده‌اند! در کل هم ترجيح می‌دهم در سفر بيشتر، در لحظه خوش بگذرانم تا بخواهم دنبال عکس گرفتن و اين‌ها باشم.
اول از همه عکس‌های «وات پو» را می‌گذارم. بودای خوابيده و مجسمه‌ها و معبدهايی که در اين مجموعه‌ی بزرگ وجود دارند.

Continue reading "بانکوک سيتی"




November 04, 2005

...

وای چقدر خوبه اين Evanescence






...

هرقدر هم که رقص دونفره بلد نباشم، دليل نمی‌شود تنهايی برقصم. هر قدر هم بد شعر بگويم دليل نمی‌شود گوشی نباشد برای شنيدنش. هر قدر بداخلاق باشم، دليل نمی‌شود بی‌رفيق، پاييز را قدم بزنم، برگ‌برگ. دليل نمی‌شود تنها باشم. هيچ چيز.





November 02, 2005

راوی، وحيد، اميد، پويا و علی

1.
آمدم درباره‌ی اين مجله‌ی فرهنگی باحال جديد بنويسم که ديدم برای راه‌اندازی‌اش اين رفيق من را اذيت کرده‌اند برای همين کلی شاکی شدم. امير، مگر خودت خواهرمادر نداری؟ ندا، مگر تو برادر‌پدر نداری؟ ليلا و مرضيه، گدايی لينک هم حدی دارد! به چنگيز و الهه و آقای همسرش هم که جرات ندارم چيزی بگويم فعلن. آقا مهدی هم که کار ساده و شيکی ارائه داده و کلی تودل‌برو شده است.
ولی خب خدايی، راوی مجله‌ی خوبی است که اميدوارم همين‌طور که شروع کرده بماند. راستش زياد هم نيازی به معرفی ندارد. نويسنده‌هايش آشنا هستند و همه فرهيخته (مخصوصن ليلا، ندا، مرضيه و چنگيز چون هم‌دانشکده‌ای هستند و اين‌ها!). جنس مطالب هم آشناست. با اين همه گوشه‌اش زده‌اند نسخه‌ی آزمايشی و حالا بايد بمانيم تا نسخه‌ی اصلی را ببينيم. در حد همين آزمايشی بودن هم می‌شود نکته‌هايی را ديد.‌ از اين‌که هايپرلينک را جدی گرفته‌اند و از امکان لينک دادن خوب استفاده می‌کنند خوشحالم ولی فکر می‌کنم مجله در کل کمی شلخته است. با اين‌که بخش‌ها کنار صفحه مشخص‌اند اما تو نمی‌دانی مطلبی که يکی از سه مطلب اصلی صفحه است و تازه روی سايت قرار گرفته، مال کدام بخش است و اصلن کی روی سايت آمده است. بعد هم امکان کامنتينگ و نظر گذاشتن هم‌زمان يکی از پتانسيل‌های خوب مجله‌ی الکترونيکی است. نمی‌دانم اين امکان ازقصد ناديده‌ گرفته شده يا اين‌که فراموش شده. نکته‌ی ديگر: شايد يادداشت‌های کوتاهی از جنس آن‌چه در «درباره‌ی ما» می‌خوانيم به ارتباط بهتر مخاطب با تحريريه‌‌ی يک نشريه‌ی الکترونيکی کمک ‌کند. هرچند اين تحريريه ثابت نباشد. به نظرم همين‌جوری، در خلا، يک ارتباط مجازی شکل نمی‌گيرد. می‌دانم اين نکته‌ها شتاب‌زده است. شايد هم بی‌راه باشد. به هر حال تولدش خيلی مبارک!

2.
وحيد پوراستاد را از وقتی وبلاگش فيلتر شده، کمتر ديده‌ام و کمتر هم از حالش باخبر شده‌ام اما حالا از اين‌که در وبلاگ‌های بعضی از دوستان لينک وبلاگ جديدش را می‌بينم، کلی خوشحالم. قرار است نوشته‌های او را درباره‌ی قانون مطبوعات اين‌جا بخوانيم. فکر می‌کنم برای روزنامه‌نگارانی که دوست ندارند مطلب‌هايشان سانسور يا باعث دردسر شود، چيزهای خوبی در «مجله‌ی حقوق مطبوعات» پيدا شود.

3.
اميد معماريان قرار است چند روز ديگر يک جايزه‌ی بين‌المللی ديگر بگيرد. تبريک فراوان.

4.
‌فلش جديد پويای عزيز –که هميشه به من لطف دارد- جالب و ديدنی است. برای آهنگ «تصور کن» سياوش قميشی تصويرهای جالبی را انتخاب کرده. ديدنش را توصيه می‌کنم همراه با خواندن اين نوشته‌ی ندا درباره‌ی «جان لنون»، که پدر معنوی «تصور کن» به حساب می‌آيد.

5.
و تسليت به علی عزيز که مدت‌ها، صبورانه، درد کشيدن پدرش را ديده است و می‌دانم چه سخت است...