January 30, 2006

وقتی شرمنده می‌شوم

1.
سرماخوردگی حالم را گرفته اما اگر شما بوديد و استاد درس مصاحبه اين سؤال را می‌پرسيد، چه واکنشی نشان می‌داديد؟

2.
امسال فقط يک نمايش ديدم در جشنواره که کار مشترک ايران و فرانسه است. در واقع لطف عطای عزيز شامل حالم شد و بليت «اسب‌هاى آسمان خاكستر مى‌بارند» را برايم جور کرد. از آن روزهای بی‌حوصلگی‌ام بود. دم ورودی تالار چهارسو بليت را گرفتم و با گردن کج رفتم که توی صف پشت نرده بايستم. يک‌هو چشمم افتاد به چشم يک آشنا: شادی ق. اندازه‌ی يک دنيا خوشحال شدم. عکاسِ کار بود. يعنی نبود؛ هم‌مضمون با نمايشنامه عکاسی کرده که قرار است عکس‌هايش هم‌زمان با اجرای 10 روزه‌ی کار (بعد از عاشورا) نمايش داده شود. چندتايی از عکس‌ها را هم ديدم که پُزهای خيلی خوبی از بازيگران داشت.

و اما نمايش: هميشه از همکاری نغمه ثمينی و کيومرث مرادی خوشم آمده. اين‌بار هم با اين‌که کارگردان علی راضی است، اما کنار نام نويسنده‌ی نمايش (نغمه ثمينی)، اسم کيومرث مرادی با سمت مشاور کارگردان ديده می‌شود و همان‌طور که حدس می‌زدم، مرادی بيشتر از خود کارگردان (که از ايرانی‌های مقيم فرانسه است) حرص و جوش می‌خورد. اين را همان چند دقيقه‌ای که به‌خاطر همراهی شادی، «وی.آی.پی»وار زودتر رفتم توی سالن، به چشم ديدم. از نمايش به شدت استقبال شده بود تا توی دهان بازيگران، تماشاگر نشسته بود روی تشک‌چه‌های کم‌قطر. راضی و مرادی غر می‌زدند که تعداد زياد تماشاگر، بخصوص آن‌هايی که آن جلو می‌نشينند و با موبايل‌ها يا دوربين‌هايشان عکس می‌اندازند، تمرکز بازيگران را می‌گيرد.

با اين‌که خوشم آمد از کار، اما به نظرم قابل مقايسه با کارهای قبلی ثمينی و مرادی مثل شکلک يا خواب در فنجان خالی نبود. حسن معجونی به نظرم فوق‌العاده بود و بازی ورونيک سکری هم خيلی خوب بود (نمی‌گويم که حسن معجونی برای شوخی با ورونيک چه گفت پيش از اجرا! بابا ملت زبان فرانسه می‌فهمند ها! بخصوص همانی که شما اول کار ياد گرفتی...) با اين‌که هر کدام از بازيگران به زبان خودش حرف می‌زد، اما حس کار منتقل می‌شد. کار سختی بايد باشد. زيرنويس (در اصل بالانويس) فارسی برای ديالوگ‌های ورونيک (در نقش ماديان سياوش) کمک‌کار بود. به نظرم متن هم جمع‌وجور و دوست‌داشتنی بود. زاويه‌ی ديد جالبی بود به سياوشی که برای اثبات پاکی‌اش تن به آتش می‌دهد. اين هم گفت‌وگوی شرق با بعضی از دست‌اندرکاران نمايش.

ادامه:
يادداشتی درباره «اسب‌هاى آسمان خاكستر مى‌بارند»






قرمزی

بايد خوب حواسم رو جمع کنم؛ خوبِ خوب. کلی کار دارم؛ يه عالمه. اما حواسم پيش اون آسمون قرمزه که همين‌جور يه‌سره داره برف می‌باره. حواسم پيش اون چشم‌های قرمزه که از بس باريده، بی‌جون شده؛ بی‌انرژی. حواسم پيش اون دست‌های قرمزه که پسره می‌پيچوند تو هم که نبينم. حواسم پيش اون قرمزی تاريخی گونه، اون لرزش دل، اون نگاه گرمه. حواسم هی می‌ره و مياد بين چيزايی که بوده و چيزايی که هست. حواسم اگه جمع نشه، اگه حواسم جمع نشه،...





January 26, 2006

...

مويم برای چه نمناک شود؟ روحم چرا لطيف؟ باران... آه! بله باران!





January 25, 2006

...

...
I've got all my life to live
I've got all my love to give
...

listen





January 24, 2006

...

بحثهای راجع به ایران در وبلاگ های آمریکایی - ژرف






به سلامتی «جوان»!

امروز اولين صفحه‌ «جوان» را در روزنامه‌ی «اعتماد ملی» بستم. قرار است اين صفحه هفته‌ای يک بار، پنج‌شنبه‌ها، منتشر شود.
هميشه فکر می‌کردم که يکی از سخت‌ترين موضوع‌ها در روزنامه‌های عمومی همين صفحه است. هيچ وقت هم از صفحه‌های «جوان» که در روزنامه‌های مختلف منتشر شده‌اند (آن‌هايی را که ديده‌ام) خوشم نمی‌آمد. راستش هميشه يک‌جور قرتی‌بازی اذيت‌کننده‌ای در اين صفحه‌ها می‌ديدم و يک ندانم‌کاری. وقتی مفهوم جوان به همان گستردگی مفهوم انسان باشد، گذاشتن اين عنوان بر صفحه‌ای يعنی پرداختن به جوان از همه‌ی زوايا که خب امکان‌پذير نيست. برای همين به نظرم بايد يک رويکرد خاص داشت به موضوع تا به پشت‌گرمی آن رويکرد، چيز به دردبخوری از کار درآورد.

اين حرف‌ها را که می‌زنم، مسئوليت خودم سنگين‌تر می‌شود، چون ممکن است بعد از انتشار بگوييد که در همين دام افتاده‌ام! به هر حال دل‌مشغولی‌ام، دادن تصوير واقعی و درست از زندگی جوانان ايرانی است، بدون هيچ‌گونه قضاوتی. خيلی هم سخت است، اما خب بايد تلاش کرد. اعتراف هم بکنم: همين صفحه‌ی اول، دست‌کم دو تا از ستون‌هايی را که قرار است ثابت داشته باشد، ندارد! اسمش را بگذاريد تنبلی.
هميشه از کارهای اجرايی روزنامه فراری بوده‌ام. اين‌که سفارش مطلب بدهی و به دستت نرسد و حرص بخوری و اين‌ها. اما خب اين بار وسوسه‌ها زياد بود! بخصوص بخش مالی قضيه که اين بيکاری بدجور داشت فشار می‌آورد.

راستی چهار روز بعد از انتشار، وب‌سايت روزنامه هم به سلامتی راه افتاد. روزبه و همکارانش سخت در تلاش بودند و هستند تا روزنامه‌ای آن‌لاين –نزديک به استانداردهای حرفه‌ای- راه بيندازند و اداره کنند. امروز چشم روزبه به سختی باز بود از خستگی. دستشان درد نکند. هنوز مقاديری مشکل فونت و اين‌ها دارد. بايد کمی بگذرد تا بيشتر درباره‌ی «روزنا» حرف بزنيم.

ادامه:
برای اين‌که توضيح را کامل کنم: Ali Ghadimi هم‌کار و هم‌فکر است در اين صفحه‌ی کذا. کلی هم ايده‌ی خوب دارد و توپس است و باحال است (فک کن...)! گزارش اولش هم همين پنج‌شنبه چاپ می‌شود.





January 23, 2006

...

بنيادگراها متحد می‌شوند؟ حاصلش جری شدن آمريکا نشود؟
علی‌رضا دوستدار آمدن مقتدی صدر به ايران را مثبت می‌بيند. استدلالش درست، اما آيا اين چنگ و دندان نشان دادن به آمريکا نيست؟ الان بايد بروم بيرون، اميدوارم شب بتوانم تحليل‌هايی روی وب ببينم.

مرتبط:
شرح حال مقتدی صدر – بی‌بی‌سی





January 21, 2006

...

مدتی است مانده‌ام در نسبت خودم با زن‌نوشت، نسبت زن‌نوشت با ديگر وبلاگ‌ها، نسبت وبلاگ‌ها با خوانندگان و نويسندگان‌شان، نسبت نويسندگان وبلاگ‌ها با جامعه، نسبت وبلاگ‌ها با بقيه‌ی رسانه‌ها و چند تا نسبت ديگر!
اما درست همين امشب که بايد تا خود صبح کار کنم، ويرم گرفته توی همين وبلاگ «بلانسبت» بنويسم. می‌بينيد که حرفی هم ندارم. يکی از مشکلاتم همين است که حتی وقتی حرفی برای گفتن ندارم، خوانندگانی می‌آيند اين‌جا و دست خالی می‌روند و بعدش دچار عذاب وجدان می‌شوم به بزرگی احساس مسئوليتم. بعدترش فکر می‌کنم به ظرفيت اندک اين‌جا و انتظاری که قبل از همه، خودم از زن‌نوشت دارم و...






در باب «گوگل الرت»

می‌دانی، خسته شده‌ام از اين همه جو منفی. نه می‌شود انکار کرد و نه به اندازه‌ی منفی‌ها، اتفاق مثبت می‌افتد که آدم فکر کند اين‌ها سياست رسانه‌های خارجی است. به هر حال هيچ خوشحال نيستم از اين ای‌ميل‌های روزانه‌ی «گوگل الرت». راستش اخبار مربوط به Women خيلی جذاب است. پر است از موفقيت‌های زنان دنيا، از دنيای ورزش زنان، از فعاليت‌های سبزها و محيط‌زيست و... اما وقتی Women + Iran را انتخاب می‌کنی، خبرها محدود می‌شود به اعدام‌ها و بدبختی‌ها. البته گاهی جايی گزارشی مهجور منتشر می‌شود از وضعيت زندگی زنان در ايران، از فعاليت‌های دانشگاهی و اجتماعی‌شان. ولی آن‌قدر از سر تعجب نوشته می‌شوند که حال آدم را می‌گيرند. حرف ورزش را هم نبايد زد.
هيچی. غرض، غرغر بود.

ادامه:
خب برای اين‌که حس منفعل بودن را –دست‌کم- از خودم دور کنم بايد بگويم که اين مطلب از آن دسته غرغرهاست که می‌تواند به انرژی برای تغيير تبديل شود. بعدش هم الان با آهنگ‌های Alanis Morissette حال می‌کنم.





January 20, 2006

...

بخشی از روايت ادونيس از ايران:

«تصویری که از زن ایرانی نقل می شود، تصویر ناقصی است. حجاب است که در این میان حضور مستقیم دارد. درست است که زنان ایرانی به جبر قانون روسری سر می کنند، ولی این امر تحمیلی است، و در مورد بخش عظیمی از آنان تنها یک فرمالیته است، و معنای قانونی آن معنای دینی اش را از میدان بدر کرده است؛ بهایی است که زن می پردازد تا در میادین زندگی عملی، در حوزه های فکر و فرهنگ حاضر شود. حجاب وسیله ای است که زن با آن آزادی تحرک خود را می خرد. از آن رو که زن ایرانی با قوت و فاعلیت در زندگی فرهنگی حضور دارد.
به سخن دیگر، حجاب تحمیل شده از بیرون را زن ایرانی از درون نمی پذیرد. حجاب در این معنی فکر و عقیده مشخصی، مثلا دینی، بر زن تحمیل نمی کند، بلکه برعکس، او را در تنشی درونی با این تحمیل، و با ذهنیت نهفته در پس این تحمیل - اگر نگوئیم با خود دین - باقی می گذارد. با وجود این هستند زنانی که از نظر دینی به ضرورت حجاب قائلند (از این شمارند زنانی که تازگیها، به دلایلی اسلام آورده اند)، ولی این گونه زنان در عرصه فرهنگ تعدادشان بسیار اندک است.
به این ترتیب می بینیم که شجاعت زن ایرانی حجاب را از صبغه دینی اش خارج می کند، و آن قدر که مساله زن مساله فکر و دیدی از جهان و انسان، و پیش از هر چیز مساله رابطه با خود، و میان خود و دیگری است، دیگر حجاب مساله اش نیست.»






...

مسعود بهنود از خاطراتش با م.آزاد می‌نويسد:

«جلو مخابرات [تلفنخانه وقت] کيوسک روزنامه‌فروشی بود متعلق به صمد آقا، آن‌جا که رسيديم ايستاد و به من گفت حالا که به اين امور علاقه‌مندی اين را بخوان. در اين حال انگشتی را که سيگار از لايش نمی‌افتاد به طرف بساط روزنامه‌ها گرفت و اشاره‌اش به «آرش» بود، آرش طاهباز که ما يک روز هم نمی‌گذاشتيم بيات شود و اگر شده دانگی می‌خريديم و سطر به سطرش را غرغره می‌کرديم، چنان‌که انديشه و هنر را. روی جلد در فهرست همکاران اين شماره اول نام جلال آل احمد بود و چهارم پنجم نام من و در فاصله اين دو م. آزاد که اشعارش را از پيش هم خوانده بودم. وقتی معلم ما به آرش اشاره کرد نگاهی به او کردم انگار که تو آرش از کجا می‌شناسی. گويا صدای نگاهم را شنيد که گفت من هم شعری در آن دارم. شعر، آن هم در آرش... در دل گفتم: عجيب‌تر از اين خبری نبود. پرسيدم به چه نامی آقا. گفت م آزاد. قيافه من و حيرتم تماشائی بود. اين آقای مشرف معلم ادبيات تازه که از اهواز آمده پس م. آزادست. آرش را برداشتم و متفرعنانه نشانش دادم: اين هم منم م. بهنود. حالا او بود که از تعجب نمی‌دانست چه بگويد. و بعد مانند کودکی معصومانه به خنده افتاد. خنديديم هر دو به کشفی چنين. برايش خواندم: مرا به آتش بسپار ای پرنده سرخ/ که در کوير صداهای دور می‌نگری/ و در نگاه تو گل‌های ياس می‌خشکد... از قطعه «به من سکوت بياموز» او که خيلی در دلمان نشسته بود در آن روزگار.
چنين بود که ما شاگرد و معلم دوست شديم.»






يک تجربه*

کمی طولانی است اما حوصله کنيد و بخوانيد. در اهميت فراخوان است و جلب مشارکت عمومی. به نظرم دانستنش برای همه کسانی که فعاليت اجتماعی و سياسی دارند، لازم است. اين تجربه‌ای که می‌خوانيد منجر به پيدايش «شبکه ارتباطی زنان در جوامع مسلمان» شد که حالا از بزرگ‌ترين شبکه‌های غيردولتی منطقه است و کارش جلب حمايت‌های بين‌المللی برای حل مسائل داخلی کشورهايی است که نياز به تغييرهای اجتماعی و سياسی دارند.

Continue reading "يک تجربه*"




January 16, 2006

...

مشکلی ندارم که شخصی باشد. هراسی بزرگ دارم. راستش را بگويم دلم تاپ‌وتوپ می‌کند: جنگ و بدبختی را نزديک می‌بينم. حالم خوش نيست. چطور خوش باشد؟ نمی‌توانم چيزی بنويسم.
دل‌زده‌ام از اين بحث‌های اخير در وبلاگستان. خيلی هم دل‌زده‌ام. من و آن يکی و آن ديگری اگر سواد و علمش را نداريم، اگر فضای بحث نداريم، اگر خط‌های قرمز برايمان شده‌اند اتوبان‌های قرمز، تو و آن يکی و آن ديگری چرا نمی‌نويسيد از اين بلايی که دارد نصيبمان می‌شود.
همين امروز، رئيس-رؤسای دنيا جلسه دارند، همين امروز تکليفمان را می‌خواهند روشن کنند و ما اين‌جا نشسته‌ايم و نمی‌دانم در کدام امنيت ساختگی داريم زبان هم را می‌جوريم!
دل‌زده‌ام.





January 13, 2006

...

اين‌جا مدتی آپ‌ديت نمی‌شود. نمی‌دانم چند روز.





January 11, 2006

رمانس

برف رمانتيکی می‌بارد و همه‌چيز خوشگل است و دل‌ربا. از احوالات شخصی که بگذريم، برای عاشقان قديم و جديد آهنگی از –به قول تاجيکان- خانم گوگوش می‌گذارم که امروز به خودم خيلی چسبيده.



Continue reading "رمانس"





هديه

دستت درد نکند آرش جان. چسبيد.





January 10, 2006

پير، تنها، باهوش و عجيب

باهوش‌ و عجيب؛ تعريف من از زن 72 ساله‌ای است که امروز ملاقات کردم. خديجه حاج‌محمدی، از اولين زنان مهندس ايران است. مهندسی ماشين (که حالا شده است مکانيک) خوانده در هنرسرای عالی آن زمان. می‌گويد برای ورود به رشته‌ی مهندسی حبس کشيده. گويا 6 تا دختر بوده‌اند در مدرسه‌ی دخترانه‌ی «ناموس» در سال 1330 که می‌خواسته‌اند کلاس ششم دبيرستان را رياضی بخوانند اما با مخالفت روبه‌رو می‌شوند. تا آن زمان دختران يا ادبيات می‌خوانده‌اند يا طبيعی. اين 6 دختر بر انتخاب خود اصرار می‌کنند و بعد شورشی لقب می‌گيرند و حبس می‌شوند. می‌گويد: «زمان مصدق بود» و چشمانش برق می‌زند. دانه‌دانه‌ی مدارکش را جمع کرده است و به من نشان می‌دهد. او از پيشکسوتان صنعت برق ايران است و پروژه‌های زيادی با ايده و تلاش او انجام شده اما با اين‌حال جايش در عکسی که دو سال پيش پيشکسوتان صنعت برق با خاتمی گرفته‌اند خالی‌ست: «گفتند تو زنی و نمی‌توانی آن‌قدر سابقه داشته باشی که به جمع مردان قديمی صنعت برق بيايی. حرف من اين است که يکی از اين آقايان پيشکسوت بيايد ثابت کند از من قديمی‌تر است.» خيلی از اين ناديده‌گرفته‌شدن دل‌خور است.
روی تختش نشسته. تنهاست و گلايه دارد از اين‌که کسی به او نمی‌رسد. از دوستی که همراهم است می‌خواهد برايش آب پرتقال بگيرد و من فکر می‌کنم خواسته‌های اين زن باهوش چه کوچک است. حافظه‌اش بی‌نظير است و اسم‌ها و رسم‌ها را به‌خوبی به ياد دارد. زبان فرانسه‌اش آن‌قدر خوب است که شعر «پريا»ی شاملو را برای نوه‌اش ترجمه کرده و فرستاده است. او هيچ‌کس را در ايران ندارد و ديوار روبه‌روی تختش پر است از عکس‌های دختر و داماد و نوه‌اش.
لباس خوابش از آتش سيگارهايی که پشت هم روشن می‌کند سوخته است؛ آن هم سيگار فروردين. می‌گويد از سال 1340 تا حالا سيگار می‌کشد. وقتی دست‌نوشته‌هايش را نشانم می‌دهد، مو به تنم سيخ می‌شود. نوشته‌های عاشقانه، گاه فلسفی، روزنوشت‌ها، جوابيه‌هايی به روزنامه‌ها و...
او را با يک‌بار ديدن نمی‌شود شناخت. تن به مصاحبه نداد و حالاحالاها بايد بروم پيشش. گفتم که؛ باهوش و عجيب است.






...

1.
سقوط هواپيمايی ديگر و آدميانی که دانه‌دانه‌دانه از دست می‌روند. دوستی می‌گفت: تحليل؟ و من به اين فکر کردم که بر فرض خراب‌کاری باشد يا هر احتمال ديگر، وقتی امکان دسترسی آزاد به اطلاعات وجود ندارد، اگر بخواهيم تحليل کنيم می‌شويم نوری‌زاده‌ی دوم.

2.
مدتی است ننوشته‌ام. منظورم گزارش مفصل است يا يادداشت يا هر چيزی که روزنامه‌نگاری ممکن است بنويسد و چاپ شود (يا نشود). از اين بابت هم خيلی ناراحتم. راستش به يک‌جور تنبلی در نوشتن مبتلا شده‌ام و يک‌جور ميل شديد به ديدن و خواندن و شنيدن. آن‌لاين هم کمتر هستم. ای‌ميل‌های جواب‌نداده دارم هوارتا، قول‌های به سرانجام‌نرسيده دارم خدا تا! هيچ هم روی فرم نيستم. در کل خروجی ندارم. چه کار کنم؟





January 08, 2006

تهران‌گردی

خيلی زشت است، می‌دانم؛ اما برای شناخت آن‌چه در جنوب شهر تهران می‌گذرد، با دوست خوبم تور نيم‌روزه‌ای رفتيم از جنوب غرب تا جنوب شرق تهران و البته شهرری. من دوربين‌به‌دست، عين توريست‌هايی که به جايی غريبه وارد می‌شوند، مرتب عکس می‌گرفتم. چقدر ناشناخته وجود دارد در آن منطقه؛ چقدر فضا غريب بود و من چقدر خجالت کشيدم که هيچ نمی‌دانم از اين فضا.

Continue reading "تهران‌گردی"




January 07, 2006

خواندنی

دو روز است می‌خواهم به علاقه‌مندان مسائل زنان –از جمله خودم- پيشنهاد کنم اين دو مطلب را بخوانند: بخش اول + بخش دوم. ترجمه‌ای است از بخش موضوعات فمینیسم از دايره‌المعارف فلسفی دانشگاه استنفورد در ایالات متحده‌ی آمریکا که با کسب اجازه از بخش انتشارات این دانشگاه در سایت زنان ایران قرار گرفته. مترجم: پويای عزيز. دارم می‌خوانم.

ادامه:
اين هم قسمت سوم و پایانی.
من خواندم و برايم خيلی مفيد بود. تا نظر شما چه باشد.






سپاس سينمايی

1.
عباس کيارستمی عزيز، هنرمند خوب ايران، فيلم «دَه» را دوست داشتم. انگار من، تک‌تک زنان فيلم بودم. همين‌که زنان هر 10 اپيزود فيلم شما واقعی بودند، همين‌که بدون قر و اطوار حرف دلشان را می‌زدند و همين‌که دوربين عمق نگاه زنان فيلم را نشان می‌داد، کافی‌ست برايم که تشکرنامه‌ی چندخطی بنويسم. بررسی ابتکارها و نکته‌های فنی باشد برای منتقدان حرفه‌ای سينما. ممنونم. من هم در بيکاری و عصبی‌بودن جوش‌های صورتم را با ناخنم می‌کنم، در تنهايی مثل آن دختری که موهايش را به باد داد، در خودم فرو می‌روم و سعی می‌کنم منطقی آرزوهای محالم را توجيه کنم و مثل شخصيت اول فيلم شما، مانيا، سعی می‌کنم حق زندگی برای خودم قائل باشم؛ در را به روی فکرم نبندم؛ جستجو کنم و پرسان‌پرسان جلو بروم.

2.
دنيای رؤياهايم را دوباره پيدا کرده‌ام با ديدن فيلم Finding Neverland. برايم ناکجاآباد مفهومی نداشت. رؤيا را فراموش کرده بودم. ممنونم آقای جانی دپ عزيز و خوش‌تيپ با آن بازی درخشانت.

3.
خنديدم؛ نه به اندازه‌ی مارمولک. هرچند شان پن و رابرت دونيرو عالی بودند در We’re No Angels. همان تفاوت فرهنگی است که باعث می‌شود مارمولک من را بيشتر بخنداند، حتی اگر بدانم کپی اين فيلمی است که ديده‌ام؛ دو زندانی که به لباس کشيش درمی‌آيند برای فرار. فيلم سال 1989 ساخته شده و هنوز جذاب است. بازی‌ها عالی‌اند. ممنونم از هديه کردن خنده، آقايان پن و دونيرو.





January 06, 2006

...

...
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه‌‌های سعادت می‌دانستند
که دست‌های تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
...

فروغ فرخزاد





January 05, 2006

تصور کن

اين را نمی‌شود به حساب شانس گذاشت وقتی می‌روی پيش دوستِ دوستت، خب بايد انتظار داشته باشی که سليقه‌ها و زمينه‌های مشترکتان زياد باشد. آن‌قدر که هنوز هيچی نگذشته، کلی رفيق شويد! با همين دوست جديد داشتيم از کتاب‌های مورد علاقه‌مان حرف می‌زديم و تا اسم «ريشه‌ها»ی «الکس هيلی» را آوردم، از کتاب‌خانه‌اش نسخه‌ی اصلش را آورد. فکم افتاد! همين دوست جديد فيلمی به من داد که کلی حال کردم با ديدنش. مستندی است که بی‌بی‌سی، سه سال و خرده‌ای پيش درباره‌ی «جان لنون» ساخته. هر چه گشتم که آن‌لاين نسخه‌ای پيدا کنم، نتوانستم. البته حدس می‌زنم نه تنها فيلم زندگی لنون، بلکه کل مستندهای بی‌بی‌سی درباره‌ی 100 شخصيت برتر بريتانيا مجموعه‌ای بوده است ديدنی که از دست داده‌ام. لنون بر اساس نظرسنجی گسترده، هشتمين شخصيت بريتانيايی شناخته شده.

جان لنون خواننده و آهنگساز محبوب چند نسل است. نمی‌دانم حس من نسبت به زندگی و آثارش چقدر از حس پدر و مادرم کم دارد، اما علاقه‌ی من به ديدن اين مستند هيچ کم نداشت از علاقه‌ی آن‌ها.
خلاصه که جز شرح زندگی لنون، مستند خوبی بود چون هم جدی بود، هم کلی اطلاعات عالی می‌داد، هم فلاش بک به‌موقع داشت، هم از فضاهايی استفاده شده بود که به نوعی فيلم يا عکسش موجود بود. برای مثال کلی خوشم آمد که روايت‌گر می‌رود روی پشت‌بام خانه‌ای که در يکی از شوها می‌بينيم يکی از آهنگ‌های بيتلز آن‌جا اجرا شده بوده و يا می‌رود در خانه‌ی لنون و همسرش يوکو در نيويورک و در زاويه‌ای جلوی دوربين می‌ايستد که عکسی از لنون و يوکو در همان زاويه موجود است و همين‌طور خوش‌سليقگی‌های ديگر. استفاده‌ی مناسب و بجا از موسيقی‌های ساخت لنون روی تصاوير عالی... خلاصه که حسابی خوشم آمد.

در همين زمينه:
می توانی تصور کنی؟
Imagine





January 01, 2006

...

فيلم «يک بوس کوچولو» را که ديدم، خوشم نيامد. همان شب هم اشاره‌ای کردم. امروز روبرت صافاريان در نقدش در روزنامه‌ی شرق چيزهايی را نوشته که بيشترش به ذهن من هم آمده بود. نمونه‌اش اين پاراگراف :« توانايى فنى هرگز نمى‌تواند فيلمى را نجات دهد، اگر ايده‌ی اوليه فاقد پيچيدگى و ساده‌لوحانه باشد، اگر نگاه فيلم‌ساز نگاهى يك‌سونگر و در عمق خود كليشه‌اى باشد. يك بوس كوچولو در عمق خود ملودرام پيش‌پاافتاده اى است درباره‌ی پدرى كه به وظايف خانوادگى‌اش عمل نكرده است. در سطح ديگرى فيلمى است يك‌سويه و بدون اين‌كه به پيچيدگى‌هاى مسئله توجه كند، هنرمندان و نويسندگانى را كه تصميم گرفته‌اند جلاى وطن كنند محكوم مى‌كند. (و غيرمستقيم اعتبارى قائل مى‌شود براى كسانى كه مانده‌اند صرفا به اعتبار اين‌كه مانده اند.) و در هر دو بُعد فيلمى است به شدت محافظه‌كار. فرشته‌ی مرگ و بازى نبش قبر مهم‌ترين كاركردشان اين است كه به اين مسئله‌ی ساده شكلى بغرنج و روشنفكرمآب بدهند.»